"پدر،مادر،ما متهمیم..."

( نویسنده : دکتر علی شریعتی )

 قسمت هایی از کتاب : 📚

.

می بینید که زرنگی من جوری است که،
هم آن طبقه ی رسمی روشنفکر و هم این طبقه ی رسمی مذهبی،
هر دو بر می آشوبند و باطلم می شمارند.
و از همین جا فهمیدم که شاید واقعا بر حقم و راست می گویم.
چه،امروز هم هرکس بخواهد به راستی از علی پیروی کند،تنها می ماند...
.
.
.
دو اشتباه بزرگ و غلط مشهور،
در واقع قضاوت عمومی این است که زن ها کمتر از مرد ها شعور دارند و جوان ها کمتر از پیر ها می فهمند...
ولو این آقا یک کاسب است و آن خانم یک دانشجو یا دبیر یا طبیب.
ولی چون سخن از مذهب است و مجلس مذهبی،ایشان چون یک فرد "مومن مذکرند" خودشان را بیشتر از همه زنان جامعه صاحب حق و صاحب فهم احساس می کند و گویی اصلا اسلام و مذهب یک مسئله ی مردانه است و بدون اجازه ایشان،
خانم ها "هرچند فهمیده و تحصیل کرده هم باشند" حق ندارند مستقیم گوش کنند و فکر کنند و بفهمند و انتخاب کنند...
.
.
.
ای پدر من،
ای مادر من،
دین تو،مذهب تو و همه ی اعمالی که به نام دین و مذهب انجام می دهی و همه عقایدی که به نام دین و مذهب داری،همه اش بیهوده و زیان آور است...
دین تو عبارت است از یک نیرویی که تو را از دنیا و از پیش از مرگ غافل می کند و همه ی دلهره و وسواس و ترس و کوشش و مسئولیت و تلاش تو را متوجه مرگ و بعد از مرگ می کند...
و من به عنوان جوان امروز،روشنفکر امروز،تحصیل کرده ی امروز،
به پیش از مرگ کار دارم و دین تو هیچ سخنی درباره ی پیش از مرگ به من نگفته،
به تو هم نگفته و تو هم نمی دانی.
تو می گویی :
این عقاید و اعمال دینی من به این درد می خورد که جواب نکیر و منکر را بدهم.
وقتی سرم را در گور،بر خشت و خاک لحد گذاشتم،
در آنجا فوایدش روشن می شود و مزد و اجر کارهایی که در دنیا کرده ام در آنجا به دستم می رسد.
می گویم راست است،
اما برای پیش از مرگ،که ما در ذلت و فقر و نیازمندی جان می دهیم،دین تو چه دارد؟؟
هیچ چیز...
تو در آتش می سوزی و مردم تو و هم نژاد های تو مردم جهان و نوع انسان در آتش زندگی می سوزند و تو احساس گرما هم نمیکنی..!!!
و بعد شب ها و روزها تمام گریه اضطراب تو از تصور زبانه ی آتش قیامت و عذاب پس از مرگ است...
اما من به این آتشی که اکنون بر بشریت نازل شده و من و تو و او و همه در آن می سوزیم،کار دارم و در جستجوی آنم که چه عاملی و چه آبی این زبانه ها را اطفا میکند؟؟
.
.
.
اگر جبر الهی راست است،
قید اخلاقی بی معنی است...
.
.
.
تو دین "نه" به من دادی،
پدر،مادر...!
من دختر تو بودم.
راه هایی که به من نشان دادی،پیشنهاد هایی که داشتی،شکل زندگی و ارزش های اخلاقی ای که به من ارائه کردی،این است :
نرو،نکن،نبین،نگو،نفهم،احساس نکن،ننویس،نخوان،نه،نه،نه...!!
این که همه اش نه شد...
من به دنبال دین " آری" هستم که به من نشان بدهد که چه بکن،چه بخوان،چه بفهم...
.
.
.
قرآنی که تو به آن معتقدی چیست؟
تو مرتب می چسبانی اش به چشمت و سینه ات،
به پهلویت،به قنداق بچه ات و به بازوی داداشت و به بالش مریضت.
تا آنجا که من دیده ام،این کتاب برای تو مصرفش همیشه این بوده که وقتی که از خانه ات بیرون می آیی،چند جمله از آن را به قفل در خانه ات می کنی.
من یک قفل فنی و محکمی می خرم که اصلا احتیاج به پف نداشته باشد و با تکنیک بسته شود....
.
تو با آن استخاره می کنی و به جای انتخاب و تصمیم،
عمل و قضاوت و فهمیدن و اندیشیدن... که کار انسان و ارزش امتیاز انسان است،
با کتاب یک نوع شیر یا خط بازی میکنی و بخت آزمایی میکنی.
من (فرزند تو) با این که به وحی عقیده ندارم،حاضر نیستم به قرآن تا این حد اهانت کنم.
من منطقی می اندیشم،اگر هم روزی معتقد شدم که قرآن تو کتاب هدایت است،آن را می خوانم تا با اندیشیدن و فهمیدن نوشته های آن،راه خوب و بد و متوسط را در زندگی پیدا کنم،نه با استخاره...

.

.

.

پدر،
مادر...
نماز تو یک نوع ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه ی بهداشتی،که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی،
نه فلسفه ی حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی.
من یه ورزش سوئدی بلدم که از این حرکات ورزشی تو علمی تر است،
هم بازویم را و هم اندامم را و هم گردش خون و تنفسم را و هم وضع گوارشیم را تنظیم می کند.
و شعر ها و شعار ها و جمله های زیبا و روشن و موزونی را هم همراه با موزیک هنرمندانه و روانی و عمیق با آن هر صبح تکرار می کنم که عمیقا در وجدانم و افکارم اثر تلقینی میگذارد.
.
بعد از ده سال که من ورزش سوئدی کردم و تو نماز کردی،
من فردی می شوم با زیبایی اندام و ورزشکار و با نشاط و سالم،
اما تو وارفته ی پخمه به هم در رفته ای که دماغت را اگر بگیرند جانت به در می رود...
تمام نتیجه ی کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نماز گزار فقط این است که من این "دو علامت تقوی" را ندارم.
.
بیاییم واقعا با هم بررسی کنیم و ببینیم کدام یک باخته ایم و کدام یک برده ایم؟؟
.
تو می گویی :
نماز خواندن با خدا سخن گفتن است.
.
تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد،اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید.
فقط تمام کوشش این باشد که با دقت و وسواس مضحکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند...
.
کجایی پدر مومن من،مادر مقدس من؟؟
وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز در خیالتان خدای آسمان را نماز می برید و در عمل،بت های قرن،خداوند های زمین را...
بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

.

.

.


روزه تو عبارت بود از تغییر وقت شام و نهارت.
خب،من تغییر ندادم،من این فکر را کردم که هر وقت طبیب گفت که چربی بدنت زیاد شده یا فشار خونت زیاد شده،رژیم میگیرم و بعد به نتایج قطعی و علمی می رسم.
.
تو بعد از ماه رمضان درست همان اعمال و افکار را داشتی و همان کارهایی را انجام می دادی که قبل از ماه رمضان با همان اندیشه و همان خصوصیات و همان اخلاق و سلوک...
در ماه رمضان،تو به جز بستن دهان،
کارت و رفتارت فرقی نکرد...
فقط یک ماه هم وقت تو از دست رفت و هم وقت من.
.
.
.
حج :
در مکه این همه وسواس داشتی برای اینکه در موقع طواف،نوک شانه چپت با خانه خدا دقیقا محاذی باشد.
اگر یک میلی متر انحراف پیدا کند همه چیز باطل می شود.
حتی بسیاری از مرد ها شانه ی زنشان را می گیرند و به طرف خانه راست نگه می دارند که منحرف نشود و گویی حج یک عمل الکترونیکی و ماشینی پیچیده ای است که همه ی هوش و حواس باید متوجه مسایل تکنیکی و فنی کار باشد...
.
.
.
در آنجا هزار تا سوال کردی که " چه جور؟ "
اما یک بار نپرسیدی " چرا؟ "
.
.
.
آخر تو که در کتابت می نویسی (مثلا) :
فلان ورد را اگر در زیر ناودان طلای کعبه بخوانی دشمنت ناگهان سوسک می شود.
فلان دعا تو را پولدار می کند و فلان سوره ی قرآن درد و مرض بیمارت را شفا می دهد...
.
افراد به دستور تو،
به خیال دستور دین،
می خوانند و اثر نمی بینند.
از اصل دین عقیده شان بر میگردد و اصل کعبه و دعا و قرآن را بی اثر می پندارند.
.
.
.
پدر،مادر...
می دانم که دین،تو را و امثال تو را وادار می کند که یا زندگی و پول را تحقیر کنید و ستایشگر فقر باشید و آن را فخر بشمارید،
یا شما را دعوت می کند که برای پولدار شدن و سعادت و برخورداری مادی و خیر و برکت اقتصادی ورد بخوانید و یا آن را با عجز و التماس و گریه و زاری از ضریح امام ها و امام زاده هاتان بخواهید...
.
اما من که یک بی مذهبم،می دانم که راه پولدار شدن خودم و جامعه ام این است که پولی را که داریم نگه داریم و ثروت خودمان را از دست دشمن بگیریم و برای پولدار شدن،علم،تکنیک،تجهیز اندیشه و شعور و کار منطقی لازم است.
نمی بینی که شما دعاخوان های مومن،فقیر و عقب مانده اید و آن بی نماز های کافر،
پیشرفته و صاحب آن همه نعمت های زمین؟؟

.

.

.

در کلاس درس مذهبی که هر بی سواد و بی شعوری که خواندن نمی داند و حتی گوش دادن هم بلد نیست،
فقط به خاطر فضیلت مطلق "مذکر بودن" ،
نه تنها حق دارد هرجا خواست بنشیند و هرجا را خواست نگاه کند و هرچه خواست بگوید و بپرسد،
بلکه حق دارد تنها به دلیل همین خاصیت "تذکیر و ته ریش" ،
نفهمیده و ندانسته،داد و قال کند و بد و بیراه و فحش و تهمت بگوید و مجلس را به هم بزند و برنامه ی کار و حق و وقت چند هزار نفر را لجن مال کند...
.
اما من،فقط به جرم نا بخشودنی " مونث بودن" که جوهر صدا و لفظ نامم گناه است،
اگر عالی ترین تحصیلات رسمی و مطالعات علمی و دینی را داشته باشم،
زندگی راحت و لذت را هم فدای ایمان مذهبی و فضیلت ها انسانی و خدمت های اجتماعی کرده باشم و حجاب هم داشته باشم و توی پستوی پرت یک تالار دینی هم با تحقیر از طرف اولیا امور مذهبی چپانده شده باشم،
و باز هم جلوی همه ما یک دیوار سیاه پرده ای کشیده باشند و ما را با داشتن یک پرده بر خود،
پشت یک پرده ی دیگر هم مخفی کرده باشند و با این همه ساعت ها را با تحمل سختی و تحقیر به خاطر یک درس مذهبی تحمل کرده باشم و باز هم اگر یکی از خانم ها،
که وابسته به خانواده و طبقه مدرنی بوده و به خاطر فراگرفتن و شناختن حقیقتی از مذهب شما به مجلس مذهبی شما آمده و تصادفا به علت غفلتی یا عدم تسلطی حدود چند عدد از موی سرش هوا خورده باشد،
نه تنها او،
بلکه همه ی خانم های این مجلس به کثیف ترین تعبیر ها متهم می شوند و نه تنها خانم های این مجلس،
بلکه خود این مجلس از ریشه و بنیاد باید برانداخته شود....
.
.
.
وقتی پرسیدم علی کیست؟؟
.
از معجزات و کرامات علی گفتی،
از شجاعت ها و جنگ ها و ذوالفقار دو سرش...
می گفتی پارسایی اش اینجور بوده که فقط و فقط نان جو می خورد،
گرسنگی می کشید،جامه ی ژنده می پوشید و با چنان آب و تابی این چیز ها را نقل می کنید و به اندازه ای تکرار و تاکید می شود که عملا مردم را به فقر و ناداری ترغیب می کند.
می گفتی وقتی در قنداق بود،یک اژدهایی آمد که مردم شهر ترسیدند و گریختند و اژدها رفت به خانه ابوطالب و علی دست هایش را از قنداق در آورد و او را درید و از آنجا اسمش حیدر شد...
آری پدر،
مادر،
این حرف ها را علمای شما نوشته اند...
.
این علی که شما وصفش می کنید همان رستم خودمان است که آرایش اسلامی اش کرده اید.
این علی شما به درد صوفی ها یا پهلوان ها می خورد و سمبل زورخانه و خانقاه شده است.
.
پدر،مادر !
من نمی توانستم او را برای خودم رهبر بپذیرم.
من یک رهبر واقعی و حقیقی می خواهم که یک انسان زمینی باشد از جنس من،اما یک انسان مافوق...
زیرا یک مافوق انسان به کار انسان نمی آید.
از کسی که از در بسته داخل می شود و دشمنانش را با یک گوشه چشم سوسک می کند و در یک شب هفت جا به مهمانی در آن واحد حاضر است،من نمی توانم تبعیت کنم.
او امام من نمی تواند باشد.
فضایل انسانی هم که تو برای علی نقل می کنی به درد من نمی خورد.
در هند کسانی هستند که 60 روز با یک بادام زندگی می کنند...
دیگر از علی چه داری که به من بگویی؟؟
هیچ چیز.
.
این قانع کننده نیست پدر،مادر !
کو مکتب علی؟
جهان بینی علی؟
آگاهی اندیشه و روح بی پایان علی؟
شیعه باید با دانش و تقوایش و با فداکاری و از خود گذشتگی اش جهان را به مکتب و مذهب علی ترغیب نماید،
نه چنان که شما هستید و مردم را از تشیع بیزار می کنید.
.
.
.
تو گفتی این امام ها شخصیت های معصوم متافیزیکی هستند،از جنس من و تو نیستند...
این ها " مافوق انسان " اند نه انسان مافوق.
.
.
.
پدر،مادر !
من به دنبال یک امامتی می گردم که امروز به کار انسان و سرنوشت شوم او بیاید و مردم که همواره به دست حکومت های ظلم و جور و تبعیض،
استعمار و استثمار و استبداد قتل عام و قربانی می شدند رهایی یابند.
برای آنها و برای همه ی کسانی که به دفاع و نجات آن ها می اندیشیم و احساس مسئولیت می کنیم،یک رهبری ای مبتنی بر عدالت و مبتنی بر آزادی و انسانیت بجوییم.
.
امامت تو این طوری نیست،
امامت تو یک 12 نفری است که خود تو از روی شماره ردیف آن ها را می شناسی...!!

.

.

.

شیعه بر همین دو پایه استوار است،
عدل و امامت.
اما چه کنم که این دو اصل را از معنی خودش انداختند،یعنی اسم آن را حفظ کردند و رسمش را نفی،
طوری که نه عدالتش به درد عدالت می خورد و نه امامتش به درد امامت....
.
توحید را،قرآن را،نیایش را،حج را،عدالت را،امامت را،ولایت را،علی را،حسین را،تشیع را،معاد را و همه و همه را به صورت الفاظی در آورده اند مبهم،خالی و مسخ شده و حتی درست ضد آن چه معنی دارد و درست در عکس جهتی که نشان می دهد.
.
و تو،برادر من،خواهر من،
اسلام این نیست،تشیع این نیست...
تو حق داری که نفی کنی،اما سخن من این است که آنچه را نفی می کنی حق نیست.
.
.
.
قرآن کتابی است که با نام " خدا " آغاز می شود و با نام مردم پایان می یابد.
کتابی است که نام بیش از هفتاد سوره اش از مسایل انسانی گرفته شده است و بیش از سی سوره اش از پدیده های مادی و تنها دو سوره اش از عبادات،آن هم حج و نماز...
کتابی است که نخستین پیامش خواندن است و افتخار خدایش به تعلیم،
تعلیم انسان با قلم.
.
این کتاب را از آن روزی که به حیله ی دشمن و به جهل دوست، " لایش " را بستند،" لایه اش " مصرف پیدا کرد و وقتی " متنش" متروک شد،"جلدش" رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را،که "خواندنی" نام دارد،دیگر نخواندند،برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی به کار رفت.
از وقتی که دیگر درمان درد های فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند،وسیله ی شفای امراض جسمی چون درد کمر و ... شد.
و چون در بیداری رهایش کردند،بالای سر،در خواب گذاشتند.
و بالاخره این که می بینی اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار ارواح گذشتگانش می کنند و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد،
از آن است که نمی دانی برادر و خواهر روشنفکر من،نمی دانی که چه کوشش ها کردند تا آن را از میان زنده هادور کنند و اثرش را از زندگی قطع کنند.
.
.
.
یک عامی متعصب حق دارد که قرآن را نخوانده و نشناخته و نفهمیده بپذیرد و ایمان داشته باشد.
اما تو روشن فکر منصف حق نداری آن را نگشوده و نیندیشیده و نفهمیده رد کنی و بدان ایمان نداشته باشی.
.
.
.
اوضاع اکنون چگونه است؟
همین که می بینیم !
صد سال و بیشتر است که عوام در بند خرافه ها و عقیده های مسخ شده اند و بدان معتقدند و عمل می کنند و در جهل و جمود خویش محکم تر می شوند و غرق تر...
و روشنفکران ما،دور از مردم،در برج و باروهای بسته خود (کلاس دانشگاه و مجله های سطح بالا و شعر نو و آثار ادبی و هنری سمبلیک و کنفرانس های اختصاصی و کتاب های فنی) با خودشان حرف می زنند و بر جهل عوام می خندند و از انتقاد های خیلی عمیق و موشکافی های دقیق و متلک های خوشمزه و جوک های پر معنی فیلسوفانه ی لطیف خودشان کیف می کنند و دلشان به همین خوش است که ضد مذهبی اند و سیانتیست و امروزی و با بینش آخرین سیستم و درست مثل روشنفکران رنسانس یا قرن نوزدهم اروپایند که با مسیحیت درافتادند و قدرت پاپ و خرافات مذهب را نفی کردند.
.
روشنفکران ما فقط برای خودشان حس می کنند که دارند روشنفکری می کنند ،وگرنه برای مردم هیچ چیز را روشن نکرده اند.
در واقع فرق روشنفکر آگاه پیشرو (که علمی می اندیشد) با تاریک فکر عامی که اساسا نمی اندیشد،
در این نیست که او عقیده ندارد و این عقیده دارد...
بلکه در این است که او حقیقت را می شناسد و این باطل را !
او علی راستین را "شناخته" و قرآن را "گشوده" و فهمیده...
اما این فقط این دو را تقدیس می کند و بدان ها تعصب می ورزد و نمی فهمد و یا بد می فهمد.

" جین ایر "

 

.

( نویسنده : شارلوت برونته )

خلاصه ای از کتاب :
قهرمان داستان دختر جوان بی چیزی است با ظاهر معمولی،اما جسور است و روح والایی دارد.
با سختی ها مقابله می کند،
با قید و بند های اجتماع کنار نمی آید،
اما به اصول اخلاقی و اعتقادی خود وفادار می ماند.
"جین ایر" روایت باشکوهی است از عشق،شادی و رنج،وظیفه و اخلاق،شکیبایی و پیروزی،فراق و وصال...

.
.
قسمت هایی از کتاب : 
.
.
چه لطف و محبت بیهوده ای،
مثل بیشتر لطف و محبت های دیگری که دیر نصیب آدم می شود،
در حالی که آدم مدت های دراز در حسرت آن هاست...
.
.
.
بچه ها احساس دارند،
امانمی توانند احساس های خود را حلاجی کنند.
اگر هم تا حدودی در فکرشان بتوانند حلاجی کنند،باز نمی دانند نتیجه ی این حلاجی را چطور باید با الفاظ بیان کنند.
.
.
.
آدم باید چیزی را دوست داشته باشد،
و من که چیز های مهم تری نداشتم تا دوست شان داشته باشم،
می خواستم عشق و محبتم را به عروسکی نثار کنم که مثل کلاغ پرکنده بود.
حالا که به یاد می آورم با چه سادگی و صداقتی شیفته آن اسباب بازی کوچک بودم واقعا تعجب می کنم.
انگار آن را موجود جانداری می دانستم که احساس دارد...
.
.
.
صبحانه تمام شد،
در حالی که کسی صبحانه نخورده بود.
به خاطر غذایی که نخورده بودیم دعای شکر خواندیم.
.
.
.
من احساساتم به این شدت تحت تاثیر بد رفتاری ها قرار نمی گیرد.
از گناه نفرت دارم اما از ته دل آدم گناهکار را می بخشم.
با چنین اعتقادی هیچ وقت کینه و انتقام جویی قلبم را کدر نمی کند.
.
.
.
اگر تمام دنیا هم از تو بدشان بیاید و تو را آدم بدی بدانند،
تا وقتی که وجدانت تو را تایید می کند و تو را گناهکار نمی داند،تو بدون دوست نمی مانی.
.
.
.
 افسوس که گاهی آدم نهایت سعی خودش را می کند اما جواب نمی گیرد...
.
.
.
کسی که از مزرعه ای قشنگ عبورش می دهند تا به چوبه ی دار برسد،
به گل هایی که در مسیرش می خندند فکر نمی کند،
بلکه به سکو و تیغه ی تبر فکر می کند...
.
.
.
خدا نکند هیچ وقت به آن احساسی دچار شوید که من آن لحظه دچارش شده بودم،
خدا نکند که شما هم مانند من بترسید که مبادا باعث بدبختی کسی شده باشید که از جان و دل دوستش دارید.