"سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های زیارتش"
قسمت هایی از کتاب 📚
.
.
تمام این همگرایی،
مثل یک امتزاج شیمیایی،
موفقیت آمیز ولی کاملا تصادفی بود.
اتفاقی که ممکن است تنها یک بار رخ بدهد.
ممکن است یک بار دیگر همان ملات و مواد را کنار هم بگذاری،همه چیز را مثل دفعه ی پیش بچینی ولی هیچ وقت نتوانی نتیجه ی قبلی را تکرار کنی.
.
.
.
اگر راستی راستی ورزشکاری،
باید یاد بگیری که چطور بازنده ی خوبی باشی.
.
.
.
آدم را درد است که به تفکر می رساند،
ربطی به سن هم ندارد.
.
.
.
آدم هایی که آزادی شان گرفته می شود،آخر سر همیشه از یکی بدشان می آید،نه؟
مطمئنم نمی خواهم اینجوری زندگی کنم...
.
.
.
هر چیزی حد و مرزی دارد،
فکر هم همین جور.
نباید از حد و مرز ها ترسید،ولی نباید از پاک کردنشان هم ابایی داشت.
اگر می خواهی آزاد باشی،مهم تر از هر چیزی این است :
احترام به حد و مرز ها و عصبانیت از آن ها.
همیشه چیزهای فرعی درجه دو،مهم ترین چیزهای زندگی اند...
.
.
.
- پس زیاد از چیزهایی که با منطق سازگار نباشند خوشت نمی آید؟؟
- صرف نظر از اینکه خوشم می آید یا نه،فکر کردن به چیزهایی را که منطقی نیستند رد نمی کنم.
این طور نیست که ایمان عمیق و مطلقی به منطق داشته باشم،
فکر کنم فصل مشترک امور منطقی و غیر منطقی مهم است.
.
.
.
بدن آدمیزاد انقدر شکننده است،
سیستم پیچیده ای است که می تواند با یک چیز خیلی پیش پا افتاده از کار بیوفتد،
و در بیشتر موارد،وقتی از کار افتاد،به سادگی سرپا نمی شود.
می شود با یک دندان سوراخ یا شانه ی گرفته کنار آمد،ولی از کنار خیلی چیزها نمی شود گذشت.
اگر استعداد پایه ای است که می شود بهش تکیه کرد و در عین حال آنقدر غیر قابل تکیه است که هیچ نمی دانی یک دقیقه ی بعد چه بلایی سرش می آید،
پس اصلا یعنی چه؟
.
.
.
- هیچ وقت فکر کرده اید بعد از مرگ چه می شود؟
- دنیا ی بعد از مرگ؟
تصمیم گرفته ام فکرش را نکنم،وقت تلف کردن است به چیزهایی فکر کنی که نمی توانی بدانی...
به چیزهایی که حتی اگر بدانی هم نمی توانی تایید کنی.
.
.
.
هر قدر همه چیز سطحی و کسالت بار باشد،
زندگی باز ارزش زندگی کردن دارد.
لازم است هر قدر می توانی،از نخ منطق استفاده کنی و ماهرانه همه ی چیزهایی را که ارزش زندگی کردن دارند به خودت بدوزی...
.
.
.
وقتی خیلی عمیق برنجی،زبانت هم بند می آید...
.
.
.
هر قدر هم سفره ی دلت را برای آدمی باز کنی،هنوز چیزهایی هست که فاش نمی شود کرد.
.
.
.
یک چیز را می دانی سوکورو؟
باید ولش نکنی،مهم نیس چطوری.
باور دارم که می گویم.
اگر الان بگذاری برود،ممکن است دیگر هیچ کسی را در زندگی ات پیدا نکنی.
.
.
.
- می ترسم،می ترسم اگر یک کار اشتباه کنم یا یک حرف اشتباه بزنم،همه چیز را خراب کنم و رابطه مان برای همیشه به باد برود.
.
- این هم فرقی با ایستگاه سازی ندارد.
اگر یک چیزی به قدر کافی مهم باشد،یک اشتباه کوچک به کلی خرابش نمی کند یا از بین نمی بردش.
آره،شاید بی عیب و ایراد از آب در نیاید،
ولی قدم اول این است که واقعا پروژه ی ساخت ایستگاه را کلید بزنی،مگر نه؟
وگرنه هیچ قطاری آنجا نمی ایستد.
آن وقت تو هم نمی توانی کسی را که این همه برایت اهمیت دارد توی ایستگاه ملاقات کنی.
اگر ایرادی هم پیدا کردی،می توانی بعدا،به فراخور نیاز،برطرفش کنی...
اول از همه،ایستگاه را بساز.
یک ایستگاه،مخصوص خودش و خودش.
یک ایستگاهی که دل همه ی قطار ها بخواهد توش نگه دارند،حتی اگر هیچ دلیلی هم نداشته باشند.
یک همچین ایستگاهی را تصور کن،بعد بهش رنگ و شکل واقعی بده.
اسمت را هم با میخ روی پایه اش بنویس و زنده اش کن.
می دانم که قدرتش را داری،فراموش نکن،تو کسی بودی که شبانه وسط دریای سیاه یخ بندان شنا کردی....
.
.
.
هیچ وقت اجازه نده ترس و غرور احمقانه کاری کند کسی را که برایت عزیز است از دست بدهی.