( نویسنده : لیزا جنوا )
.
این کتاب داستان زندگی یک استاد پنجاه ساله ی دانشگاه هاروارد است که روانشناسی شناخت و زبان شناسی تدریس می کند،اما در اوج زندگی حرفه ای خود،به بیماری آلزایمر زودرس مبتلا می شود.
استادی که در طول زندگی اش درباره ی توانایی های ذهن خواند و نوشت،
حالا خود اسیر دیو آلزایمر شده که هر روز گوشه ای از ذهنش را به تاراج می برد.
.
.
قسمت هایی از کتاب :
.
.
زمانی که "جان" درباره ی کارش صحبت می کرد،
زنده تر و عمیق تر می شد و دست هایش را هم مرتب تکان میداد...
در این حالت که بود،
آلیس عاشق نگاه کردن به او بود.
جان درباره ی تحقیقاتش با این تفصیل و شوق با او صحبت نمی کرد،با این حال هنوز هم آلیس به آن اندازه می دانست که در مهمانی ها گزارش مختصری از تازه ترین کار او بدهد،اما فقط کلیات را می دانست.
او می دانست که این بحث های عمیق و پرشوری را که قبلا با او داشته،حالا با تام یا همکارانش مطرح می‌کرد.
قدیم ها همه چیز را به او می گفت و او هم با تمام وجود می شنید.
از خودش پرسید :
کی این وضعیت عوض شد و بی علاقگی ابتدا از جانب کدامشان بود؟
اول او به حرف زدن با آلیس درباره ی کارهایش بی علاقه شد یا آلیس به شنیدن آنها؟
.
.
.
آلیس می دانست که ناتوانی در پیدا کردن کلمات مورد نیاز،یکی دیگر از عوارض آلزایمر است.
می دانست که روزی به همسرش،به فرزندانش،به همکارانش،به کسانی که همیشه دوستشان داشته،نگاه می کند و آن ها را نمی شناسد...
.
.
.
او پذیرفته بود که آلزایمر دارد،
پذیرفته بود که تنها دو داروی موثر اما نه قطعی،
برای درمان آلزایمر وجود دارد و پذیرفته بود که نمی تواند این بیماری را با هیچ بیماری قابل درمان دیگری عوض کند،
خُب،حالا چه می خواست؟
آلیس می خواست فرزند آنا را در آغوش بگیرد،
می‌خواست نوه اش را در آغوش بگیرد و بداند که او نوه ی خودش است.
می خواست لیدیا را در حال بازی روی صحنه ببیند و به او افتخار کند.
می خواست تام‌ عاشق شود.
می خواست یک بار دیگر،یک سال فرصت مطالعاتی اش را با جان بگذراند.
می‌خواست همه ی کتاب هایی را که تا به حال فرصت خواندنشان را پیدا نکرده بود،بخواند.
خنده اش گرفت...
تعجب می‌کرد از این که در فهرست چیزهایی که می خواست،
روان شناسی و زبان شناسی و تدریس و یا هاروارد جایی نداشتند.
.
.
.
-لیدیا،دخترم؟
-بله مامان؟
-اگه یه روز فراموش کردم،بدون که همیشه دوستت دارم.
.
.
.
.
بدن آلیس شروع کرد به لرزیدن،چشمانش پر از اشک شد.
-دیگه نمی تونم،ازت خواهش می کنم جان،
من بدون تو نمی تونم ادامه بدم.
می تونی یک سال برای فرصت مطالعاتی مرخصی بگیری.
اگه بخوای می تونی،من بهت احتیاج دارم.
.
-اگه این پیشنهاد رو رد کنم و یک سال مرخصی بگیرم و اونوقت تو اصلا منو نشناسی و ندونی کی هستم،اونوقت چی؟
.
-اگه بشناسمت چی؟
اگه سال آینده بشناسمت و سال بعد نشناسم چی؟
چطور می تونی همین یک سال باقی مونده رو جدا از من،توی آزمایشگاهت صرف کنی؟
من هرگز چنین کاری رو نمی کردم‌.
.
-من از تو نمی خواستم برام چنین کاری کنی.
.
-لازم نبود تو بخوای.
.
-آلیس متاسفم،این کار از من بر نمیاد.
نمی تونم یک سال تمام مرخصی بگیرم و تو خونه بنشینم و نظاره گر این باشم که آلزایمر داره تو رو از من می دزده.
نمی تونم بشینم تو رو نگاه کنم‌ و ببینم نمی دونی چطور لباس بپوشی،یا چطوری تلوزیون رو روشن کنی.
اگر تو آزمایشگاه باشم مجبور نیستم تمام وقت روی در و دیوار یادداشت بچسبونم که این کارو بکن و این کارو نکن.
نمیتونم تو خونه بشینم و ببینم که تو بدتر و بدتر میشی،این منو می کشه.
.
-نه جان،
این منو می کشه نه تو رو.
منم که بدتر میشم،چه تو خونه باشی و مراقب من،
چه خودتو تو آزمایشگاه مخفی کنی.
تو منو از دست میدی،من خودمو از دست میدم.
اما اگه سال آینده رو مرخصی نگیری که با من باشی،تو رو زودتر از دست میدم.
من آلزایمر دارم،تو چه بهونه ای داری؟
.
.
.
.
خیلی وقت ها از فردا وحشت دارم،
نکند فردا بیدار شوم و ندانم همسرم کیست؟
نکند فردا بیدار شوم و ندانم کجا هستم؟
نکند فردا بیدار شوم،خودم را در آینه نگاه کنم و ندانم کسی که در آن می بینم کیست؟
از کی دیگر من،من نخواهم بود؟
آیا آن بخش از مغز من که مسئول یگانه بودن من است،در مقابل این بیماری مصونیت دارد؟
آیا هویت من در فراسوی عصب ها و پروتئین ها و مولکول های ناسالم قرار دارد؟
آیا روح و روان من در مقابل ویرانگری آلزایمر مصون است؟
من فکر می کنم هست.
.
.
.
دیروز من ناپدید شده و فردایم نامطمئن است،
پس‌ من برای چه زندگی می کنم؟
برای هر روز،
برای هر لحظه زندگی میکنم.
در یکی از همین فردا ها فراموش می کنم که در مقابل شما ایستادم و سخنرانی کردم.
اما فراموش کردن من در آینده به این معنا نیست که من هر لحظه ی امروز را زندگی نکردم.
من امروز را فراموش می‌کنم،اما این بدان معنا نیست که امروز مهم نیست...