" هزار خورشید تابان "
.
.
آلبر کامو جایی گفته است : اگر قرار باشد بین "مادر" و "حقیقت" یکی را انتخاب کنم،بی گمان "مادر" را انتخاب میکنم.
به نظر می رسد زیبا تر از این به حقیقتِ مادر اشاره نشده باشد...
" هزار خورشید تابان " بر محور مادر و زن شکل گرفته،دو حقیقتی که از هم تفکیک ناپذیرند.
این کتاب روایت دردهایی است که هم زاد و هم ذات این حقیقت اند و روایت نامردمانی که نه حقیقت را می فهمند،نه مادر را و نه زن را...
هم آغوشی،چند همسری،حرام زاده،عفت،بکارت،عشق و لذت در جای جای کتاب خود را نشان می دهند...
قلم توانای این نویسنده،خواننده را با خود به عمق داستان می برد،به افغانستان،به خیابان های جنگ زده کابل،در کنار زنان برقع پوش درد کشیده...
.
خالد حسینی درباره کتابش گفته :
زنانی را در کشورم دیدم که همراه با کودکانشان،از کنار دیوار ها با شتاب عبور میکردند.زنان برقع پوشی که درست مثل خورشید در پس ابر مانده اند.
دوست داشتم بدانم در این سی سال،در مسیر تند باد سرنوشت افغانستان،چه بر آنها گذشته است...
همان جا بود که تصمیم گرفتم داستانی درباره ی زنان سرزمینم بنویسم،خورشید های تابانی که در پس برقع ها پنهان هستند.
این کتاب ادای دینی به زنان سرزمینم است...
.
.
قسمت هایی از کتاب :
.
.
مریم آن روز معنای کلمه " حرامی " را نمی دانست.
سنش هم آنقدر قد نمی داد که بی انصافی را دریابد و بفهمد به وجود آورنده ی حرامی مقصر است،نه خود حرامی که تنها گناهش به دنیا آمدن است.
مریم از لحن ننه حدس زد که حرامی بودن چیز زشت و نفرت انگیزی است،مثل حشره،مثل سوسک های گریز پایی که ننه همیشه ناسزاگویان آنها را از کلبه بیرون می ریخت.
مریم بعد ها که بزرگتر شد فهمید...
طرز ادای این کلمه بود که مریم را وا می داشت گزش آن را بیشتر حس کند،
نه چندان گفتنش که انگار چون تفی به سویش پرتاب می شد...
آن وقت فهمید که منظور ننه این است که حرامی چیزی است ناخواسته و او، مریم ، آدم نامشروعی است که هرگز حق ادعای مشروع بر چیزهایی را ندارد که دیگران دارند،
چیزهایی مثل عشق،خانواده،خانه و پذیرش...
.
.
.
مدرسه رفتن دخترهایی مثل تو چه معنایی دارد؟مثل این
است که تفدان را برق بیندازی.
تو این مدرسه ها چیزی یاد نمی گیری که به لعنت خدا
بیرزد.
زن هایی مثل من و تو فقط یک مهارت را می توانند در عمرشان یاد بگیرند،آن را هم تو مدرسه یاد نمی دهند.
" به من نگاه کن "
مریم همین کار را کرد.
" فقط یک مهارت،آن هم این است : تحمل "
تحمل چی ننه؟؟
ننه گفت : "آه ، دلواپس این یکی نشو،از بابت گرفتاری کم و کسر نخواهی داشت. "
.
.
.
ننه گفت : این حرف آویزه ی گوشت باشد دخترم،
مثل عقربه ی قطب نما که همیشه رو به شمال است،انگشتِ اتهام مرد همیشه یک زن را پیدا می کند،همیشه یادت باشد مریم...
.
.
.
از تمام دشواری هایی که آدم باید با آن رو به رو شود،هیچ چیز به اندازه ی عمل ساده انتظار کشیدن مجازات کننده نیست...
.
.
.
رشید گفت : زلمای چطور است؟یک نام خوب پشتون است.
مریم گفت : اگر دختر باشد چی؟؟
رشید : به نظرم پسر است،آره،پسر.
اگر دختر باشد که نیست،ولی اگر باشد،اسمش را هر چه دلت خواست بذار.
.
.
.
هرچند مریم لحظات زیبای زندگی را هم دیده بود،اما می دانست که در بیشتر عمرش زندگی با او نامهربان بوده است.
به ورودش به این دنیا فکر کرد،بچه حرامی یک دهاتی بی سر و پا،چیزی ناخواسته،اتفاقی رقت انگیز و قابل تاسف،یک علف هرز...
با این حال در مقام زنی که دوست داشته و دوستش داشتند از این دنیا می رود.
در مقام دوست،همدم و حامی این دنیا را ترک می گفت،در مقام مادر.
مریم با خود گفت نه،چندان هم بد نشد که این جوری می میرد،این فرجامِ مشروعِ آغازی نامشروع بود...
.
.
.
بالای در کلاس تخته مستطیلی نصب شده که زمان (مدیر یتیم خانه ) با قلمو روی آن نوشته :
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل اَر سیلِ فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتیبان،ز توفان غم مخور...