" من او را دوست داشتم "
قسمت هایی از کتاب :
.
چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی که دوستش دارد را از یاد ببرد؟
چقدر باید بگذرد تا دیگر دوستش نداشته باشد؟
.
.
.
دوست داشتم سیگاری بکشم،
احمقانه بود،
سال ها بود سیگار نکشیده بودم.
اما زندگی همین است،اراده باور نکردنی تان را نشان می دهید و سپس یک صبح زمستان تصمیم می گیرید که ۴ کیلومتر در سرما پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید...
.
.
.
خنده دار است که عبارات،
فقط بیان می شوند و از عهده ی بیان واقعیت بر نمی آیند.
باید ترس واقعی را تجربه کنی تا معنی "عرق سرد" را بفهمی،
باید خیلی نگران باشی تا معنی "دلهره دارم" را درک کنی...
.
.
.
خیلی خوشبخت بودم،
هیجان زده شده بودم و کمی وحشت زده،
این قدر خوشبخت بودن طبیعی بود؟
درست بود؟
بابت تمام این ها،چه بهایی باید می پرداختم؟
.
.
.
آدمایی که درون سختی دارن،
همیشه با زندگی در جنگن و خودشونو رنج میدن.
اما آدمای سست،
نه،سست نه،
آدمای انعطاف پذیر در درون،
وقتی صدمه ای به اونا میرسه،کمتر رنج میکشن...
.
.
.
ترجیح میدم ببینم امروز رنج زیادی می کشی،
تا این که مابقی زندگیت،
هر روز کمی رنج بکشی...
.
.
.
زندگی قوی تر از توست،
حتی وقتی اونو انکار می کنی،
حتی وقتی نادیده اش میگیری،
حتی وقتی نمیخواهی اش،
اون از هرچیزی قوی تره....
آدم هایی که از کمپ ها به خونه برگشتن،دوباره بچه دار شدن.
مردا و زنایی که شکنجه دیده بودن،که مرگ عزیزاشون و سوخته شدن خونه هاشونو دیده بودن،به خونه اومدن و به دنبال اتوبوس دویدن،
راجع به آب و هوا صحبت کردن.
باور کردنی نیست اما همین جوریه،زندگی از هر چیزی قوی تره...