"ملت عشق"
نویسنده : الیف شافاک
مترجم : ارسلان فصیحی
.
.
قسمت هایی از کتاب :
.
.
.
درست است که خدا را با گشتن نمی توان پیدا کرد اما خدا را فقط کسانی پیدا می کنند که به دنبالش می گردند...
.
.
.
مولوی اعتقاد داشت عشق جان مایه هستی است.
اگر اینطور باشد، حتی یک قطره اش را هم نباید به هدر داد.
.
.
.
در این زندگانی اگر تک و تنها در گوشه ی انزوا بمانی و فقط پژواک صدای خود را بشنوی، نمی توانی حقیقت را کشف کنی.
فقط در آینه انسانی دیگر است که می توانی خودت را کاملا ببینی.
.
.
.
عشق سفر است.
مسافر این سفر، چه بخواهد چه نخواهد، از سر تا پا عوض می شود.
کسی نیست که رهرو این راه شود و تغییر نکند.
.
.
.
به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو...
بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو.
نگران این نباش که زندگی ات زیر و رو شود. از کجا معلوم زیر زندگی ات بهتر از رویش نباشد.
.
.
.
خدا هر لحظه در حال کامل کردن ماست، چه از درون و چه از بیرون.
هر کدام ما اثر هنری ناتمامی است.
هر حادثه ای که تجربه می کنیم، هر مخاطره ای که پشت سر می گذاریم، برای رفع نواقصمان طرح ریزی شده است.
پروردگار به کمبودهایمان جداگانه می پردازد، زیرا اثری که انسان نام دارد در پی کمال است.
.
.
.
اندیشیدن به پایان راه کاری بیهوده است.
وظیفه ی تو فقط اندیشیدن به نخستین گامی است که بر می داری، ادامه اش خود به خود می آید.
.
.
.
چیزی تصادفی یا اضافی وجود ندارد.
.
.
.
عاشق حقیقی خدا وارد میخانه که بشود، آنجا برایش نمازخانه می شود.
اما آدم دايم الخمر وارد نمازخانه هم که بشود، آنجا برایش میخانه می شود. در این دنیا هرکاری که بکنیم، مهم نیت مان است، نه صورتمان.
.
.
.
گمان می کنیم با گرفتن تصمیم های عاقلانه و برنامه ریزی کردن می توانیم جریان زندگیمان را مهار کنیم. اما مگر ماهی می تواند اقیانوسی را که در آن شناور است مهار کند؟
این فقط باعث به وجود آمدن انتظارات غیرواقعی و نومیدی و دلسردی می شود.
.
.
.
اهالی شهر رو به درویش فریاد زدند : گم شو، برو از اینجا، هیچ کداممان تو را نمی شناسیم.
درویش با آرامش جواب می دهد : "خودم که خودم را می شناسم، مهم همین است، باور کنید، اگز آن طور دیگر بود، یعنی اگر شما مرا می شناختید و من خودم را نمی شناختم، خیلی بدتر می شد."
.
.
.
درویش گفت : به نظر تو کدام یک از این دو نفر والاتر است؟ حضرت محمد یا بایزید بسطامی؟
خوب فکر کن، مگر حضرت پیامبر این گونه نفرموده اند که " ای پروردگار، تو را ستایش می کنم. چندان که شایسته است نشناختمت. " حال آنکه بایزید بسطامی گفته است : " خود را ستایش می کنم، مرتبه ام متعالی است، زیرا خدا را در خرقه ام دارم. "
یکی خودش را در مقایسه با خدا کوچک می داند و دیگری خدا را در درونش دارد، به نظر تو کدام یک از این دو نفر والاتر است؟
مولوی : عشق خدا به دریا می ماند. هر انسانی به قدر ذاتش از آن آب بر می دارد. این که هر کسی چقدر آب بر می دارد به گنجایش ظرفش بسنگی دارد. یکی ظرفش خمره است، یکی دلو، یکی کوزه، دیگری پیاله.
ظرف بسطامی در مقایسه با حضرت رسول کوچک بود. او یک جرعه خورد و سیراب شد. با همان یک جرعه شاد و سرمست شد. چه خوب، در خودش اثری از وجود الهی یافته بود. اما در آن حالت ماندن، به معنای ادامه ندادن راه است.
و اما حضرت پیغمبر ظرفش به این آسانی پر نمی شود. از این روست که خدا در قرآن می فرماید : " آیا سینه ات را برایت نگشودیم؟ "
.
.
.
شریعت می گوید : " مال تو مال خودت، مال من مال خودم. "
طریقت می گوید : " مال تو مال خودت، مال من هم مال تو. "
معرفت می گوید : " نه مال منی هست، نه مال تویی. "
حقیقت می گوید : " نه تو هستی، نه من. "
.
.
.
گذشته مهی است که روی ذهنمان را پوشانده. آینده نیز پس پرده خیالمان است.
نه آینده مان مشخص است، نه گذشته مان را می توانیم عوض کنیم...
.
.
.
تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگیمان از پیش تعیین شده.
به همین سبب این که انسان گردن خم کند و یگوید : " چه کنم، تقدیرم این بوده... " نشانه جهالت است.
تقدیر همه ی راه نیست، فقط تا سر دوراهی هاست.
گذرگاه مشخص است اما انتخاب گردش ها و راه های فرعی در دست مسافر است. پس نه بر زندگی ات حاکمی و نه محکوم آنی...
.
.
.
در پایان سفر به جایی نرسیدم، راه مرا دگرگون کرد...
.
.
.
هر چیز که آن خوش است، نهی است مدام
تا می نشود دلیل این مردم عام
ورنه می و چنگ و صورت خوب و سماع
بر خاص حلال گشت و بر عام حرام
.
.
.
عشق نوعی میلاد است. اگر "پس از عشق" همان انسانی باشیم که "پیش از عشق" بودیم، به این معناست که به قدر کافی دوست نداشته ایم.
اگر کسی را دوست داشته باشی، با معناترین کاری که می توانی به خاطر او انجام بدهی، تغییر کردن است.
.
.
.
اتفاق های غیرمنتظره فقط وقتی می افتند که برای رو به رو شدن با آن ها آماده باشیم...
.
.
.
نمی دانم،
همانطور که می بینی تنها چیزی که می توانم به تو بدهم همین لحظه ای است که در آن هستیم.
خوب راستش را بخواهی، کسی نمی تواند به کسی دیگر فراتر از این را وعده بدهد.
.
.
.
برای عوض کردن زندگیمان، برای تغییر دادن خودمان، هیچگاه دیر نیست.
هرچند سال که داشته باشیم، هر گونه که زندگی کرده باشیم، هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم، باز هم نو شدن ممکن است.
حتی اگر یک روزمان درست مثل روز قبلش باشد، باید افسوس بخوریم.
باید در هر لحظه و در هر نفسی نو شد...
.
.
.
مگر چیزی به اسم تصادف هم وجود دارد؟
.
.
.
عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته.
نپرس که آیا باید در پی عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی؟ از تفاوت ها تفاوت می زاید.
حال آنکه هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق، خود به تنهایی دنیایی است عشق، یا درست در میانش هستی، در آتشش، یا بیرونش هستی، در حسرتش...