" برای یک روز دیگر "

( نویسنده : میچ آلبوم )

قسمت هایی از کتاب :

.

آیا هرگز شده کسی را که دوست دارید از دست بدهید و آرزو کنید یک بار دیگر بتوانید با او حرف بزنید،

یک فرصت دیگر داشته باشید تا جبران زمان هایی را که فکر می کردید تا ابد کنارتان خواهد بود بکنید؟؟
.
.
.

چیز هایی هست که می دانیم،
و چیزهایی هست که واقعا اتفاق می افتند و وقتی این دو با هم جور در نمی آیند،
آدم خودش یکی را انتخاب میکند...
.
.
.

وقتی مرگ،
مادر آدم را با خودش می برد،این کلمه را هم برای همیشه از آدم می دزدد :
"
مامان"
این در واقع یه صداست،صدایی که در میان دو لب گیر می کند.
میلیارد ها کلمه روی کره زمین وجود دارد،اما هیچ کدام مثل این یکی از دهان من خارج نمی شود.
.
.
.

هیچ وقت،یه یک بچه نگویید کتابی سخت است.
.
.
.

*من نمی خواستم معمولی باشم،
- معمولی یعنی چه،چارلی؟؟
* خودت می دانی،کسی که فراموش می شود.
.
.
.

روزگاری با مردی آشنا شدم که بسیار کوهنوردی می کرد.
از او پرسیدم کدام یک مشکل تر است،بالا رفتن یا پایین آمدن؟
او گفت بدون شک پایین آمدن مشکل تر است،
زیرا هنگام بالا رفتن،کوهنورد چنان روی قله تمرکز می کند که اشتباه نمی کند.
او گفت :
بازگشت از قله،مبارزه با طبیعت انسانی است.
در راه پایین آمدن باید همان قدر مراقب خودت باشی که در راه بالا رفتن.
.
.
.

تا به حال شده خواب کسی را ببینی که مرده،
اما در خواب حرف های تازه ای بزنید؟؟
چارلی،
دنیایی که در آن خواب واردش می شوی،
از دنیایی که من حالا در آن هستم،دور نیست.
.
.
.

اسباب شرمندگی است که وقت را تلف می کنیم،
همیشه فکر می کنیم خیلی وقت داریم.
به روزهایی که تقدیم بطری های مشروب کرده بودم،فکر کردم.
به شب هایی که حتی به یاد نداشتم.
به صبح هایی که خواب ماندم.
به همه ی زمان هایی که با فرار از خودم تلف کردم...
.
.
.

هرچه در گفتن یک دروغ بیشتر پافشاری کنی،
عصبی تر می شوی...
.
.
.

امیدوارم هرگز این کلمات را نشنوی :

" مادرت...مرده است"
این کلمات با کلمات دیگر فرق می کنند.
بزرگ تر از آن اند که در گوش ات جا شوند.
آن ها متعلق به زبانی بیگانه،سنگین و مقتدر هستند.
زبانی که در دو طرف سرت می کوبد.
.
.
.

در میان گذاشتن قصه های کسانی که از دست رفته اند،تنها راهی است که باعث می شود آن ها را واقعا از دست ندهیم.

" ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد "

( نویسنده : پائولو کوئیلو )

قسمت هایی از کتاب :

.
در این دنیا هیچ چیز تصادفی نیست.
.
.

.
اگر خدایی وجود داشته باشد و من واقعا معتقدم که وجود ندارد،
قطعا می داند که فهم انسان محدود است،
او کسی است که این اغتشاش را ایجاد کرده که در آن فقر،بی عدالتی،حرص و تنهایی وجود دارد.
او قطعا مصمم به انجام دادن بهترین ها بود،
ولی نتیجه فاجعه آمیز از کار درآمد...
اگر خدا وجود داشته باشد،قطعا با مخلوقاتی که زمین را پیش از موقع ترک کرده اند با سخاوت خواهد بود،
حتی ممکن است به خاطر این که ما را مجبور کرده زمانی را در اینجا بگذرانیم،از ما عذرخواهی کند.
.
.
.

در دنیایی که همه به هر قیمتی برای بقا تلاش می کنند،چگونه می شود در مورد مردمی که تصمیم به مردن می گیرند قضاوت کرد؟؟؟
.
.
.

مردم همواره میل دارند به دیگران کمک کنند،
تا بتوانند احساس کنند که از آنچه واقعا هستند،خیلی بهترند...
.
.
.

مردمی که همه،
همان نگاه تهی را دارند،
ولی وانمود می کنند به مسائل مهمی فکر می کنند...
.
.
.

هرکس که در درون دنیای خودش زندگی کند دیوانه است،
مثل شیزوفرن ها،بیماران روانی،افراد واله و شیدا...
منظورم مردمی است که با دیگران تفاوت دارند...
.
.
.

هنگام بلوغ فکر می کرد هنوز برای انتخاب راه زود است،

و حالا در اواخر سال های جوانی مطمئن شده بود که برای ایجاد تغییرات بسیار دیر شده است.
.
.
.

چقدر احمقانه بود،

فرو رفتن در افسردگی و دیوانگی،فقط به خاطر مردی که اکنون دیگر حتی نمی دانست کجاست،
ولی در جوانی با کمال ناامیدی عاشقش شده بود،
چون او هم مثل هر دختر جوانی نیاز داشت عشق غیر ممکنی را تجربه کند...

.

.

.

دیوانگی یعنی قادر نبودن به بیان نظریات خود،
مثل اینکه در کشوری بیگانه باشی،
هرچه را در اطرافت هست می توانی ببینی و درک کنی،
ولی قادر نیستی بگویی به چه نیاز داری یا تقاضای کمک کنی،
چون زبانی را که در آنجا صحبت می شود بلد نیستی.
.
.
.

چه چیز باعث می شود انسان از خودش منزجر باشد؟؟؟
شاید ترسو بودن،
یا وحشت ابدی از اشتباه کردن و مطابق انتظارات دیگران نبودن.
.
.
.

داشتم می پذیرفتم که بی معنی بودن زندگی،
تقصیر هیچ کسی به جز خودم نیست.
.
.
.

این فکر را که همیشه مزاحم دیگران هستی فراموش کن،
این که نفر کناری ات را به زحمت می اندازی.
مردم اگر دوست نداشته باشند،می توانند شکایت کنند و اگر جرات شکایت کردن ندارند،مشکل خودشان است...
.
.
.

تشخص چیست؟
تمایل به این که همه فکر کنند تو خوبی،
خوشرفتاری و نسبت به مردم دور و برت پر از محبت هستی...
قدری به طبیعت احترام بگذار،چند فیلم درباره حیوانات نگاه کن و ببین آنها چگونه برای فضای خودشان مبارزه می کنند...
.
.
.

شما هم باید این گونه باشید،
دیوانه باقی بمانید ولی مثل افراد طبیعی رفتار کنید.
خطر متفاوت بودن را بپذیرید ولی بدون جلب توجه متفاوت باشید...

" بابا لنگ دراز "

( نویسنده : جین وبستر )

.

قسمت هایی از کتاب :

باید بگویم،وقتی که درباره ی شما فکر میکنم،قوه تخیلم نمی تواند زیاد کار کند،چون فقط سه چیز از شما می دانم:
1.
قد بلندید
2.ثروتمندید
3.از دخترها متنفرید
میتوانم شما را "آقای بیزار از دخترها" بنامم،ولی این کم و بیش اهانت به خودم است.
اگر بگویم آقای ثروتمند عزیز،به شما اهانت کرده ام،انگار که ثروت تنها مشخصه ی مهم شماست.
ضمن اینکه ثروتمند بودن یک صفت سطحی است،شاید تا آخر عمرتان ثروتمند باقی نمانید.
اما بلند قدی صفتی است که تا آخر عمرتان با شماست،من تصمیم گرفته ام شما را "بابالنگ دراز" بنامم.
.
.

.
بعد از 17 سال زندگی با بیست و دو هم اتاقی در یک پرورشگاه،تنها زندگی کردن چقدر آرامش بخش است.
.
.

.
تا حالا نشنیده ام کسی دلش برای زندگی در پرورشگاه تنگ شده باشد،شما چطور؟؟
.
.

.
خیلی وقت ها نمیفهمم دخترها راجع به چی حرف میزنند،انگار شوخی های آنها مربوط به زمان گذشته ای است که جز من،همه در آن سهیم بوده اند.
من در این دنیا غریبم و زبان مردم را نمی فهمم.
.
.

.
حکیمانه ترین جمله ای که انجیل به ما یاد داده این است که فقرا همیشه در کنارمان هستند.چرا؟؟
به خاطر اینکه مشمول خیرخواهی ما قرار گیرند.
می بینید؟!انگار فقرا هم جزو حیوانات اهلی مفید هستند.اگر من یک خانم مودب نبودم،بعد از مراسم دنبالش می رفتم و هرچه از دهانم در می آمد بارش می کردم.
.
.

.
من احتیاج دارم که کسی را دوست داشته باشم و در دنیا فقط شما و خانم لیپت را دارم.
پس بزرگواری کنید و کوتاه بیایید،چون من نمیتوانم خانم لیپت را دوست داشته باشم.
.
.

.
ولی من کتاب هایم را نگه می دارم و بعد از فارغ التحصیلی همه ی معلوماتم را توی کتابخانه می گذارم،تا هرجا لازم شد،از آنها استفاده کنم.
این روش خیلی بهتر از آن است که آدم همه چیز را در مغزش نگه دارد.
.
.

.
من در درس های ریاضیات و نثر لاتین مردود شدم.برای هر دو درس معلم گرفته ام تا ماه آینده دوباره امتحان دهم.
متاسفم که حال شما را گرفتم،البته برای خودم خیلی مهم نیست،چون چیزهای زیادی یاد گرفته ام که جزو برنامه درسی دانشکده نبوده است.هفده داستان بلند و یک عالمه شعر خوانده ام....
.
.

.
گل های رز شما اولین هدیه ی واقعی بود که من در عمرم دریافت کرده ام،اگر می خواهید بدانید که چقدر بچه ام،باید اعتراف کنم که دراز کشیدم و از خوشحالی گریستم...
.
.

.
تنها دلیلی که باعث می شود قورباغه جمع نکنم،این است که اینجا جمع کردن قورباغه ممنوع نیست.
.
.

.
فکر می کنید کتاب مورد علاقه من چیست؟
منظورم کتابی است که همین حالا به آن علاقه مندم،چون هر 3 روز یک بار تغییر عقیده می دهم.
.
.

.
من برای خوش یمنی،
از روی شانه ی راستم ماه را تماشا کردم.
.
.

.
خدا را شکر که خدایم را از کسی به ارث نبرده ام و آزادم که هر طور دوست دارم،او را بشناسم.
خدای من مهربان و دلسوز و بخشنده و عاقل و فهیم و ... و شوخ طبع است.
.
.

.
وقتی چشمانم را می بندم که بخوابم،تصور می کنم که قهرمان کتابی هستم که دارم می خوانم.
.
.

.
یکنواختی،
در پرورشگاه ،زندگی ما بدون کوچکترین حادثه ای سپری می شد،هیچ وقت اتفاق جالبی روی نمیداد،به جز خوردن بستنی در روز های یکشنبه...اما همین هم یکنواخت شده بود.
.
.

.
می دانید بابا،
به نظر من مهم ترین توانایی که هرکس باید داشته باشد قوه تخیل است...
.
.

.
صبر کنید پرورشگاهم را دایر کنم،این فکر،شب ها قبل از خواب،همه ی ذهنم را مشغول می کند.
.
.

.
دلم می خواهد همه ی دنیا را ببینم،روزی به دور دنیا سفر خواهم کرد.
جدی می گویم بابا،روزی که نویسنده ای بزرگ یا نقاش یا هنرپیشه یا نمایش نامه نویس یا هر شخصیت بزرگ دیگری شوم،این کار را می کنم.
.
.

.
دنیا پر از شادی و اتفاقات گوناگون و جاهای بسیار برای سیر و سیاحت است.کافی است چشمتان را باز کنید،رمز کار فقط در سازگاری و انعطاف پذیری است...
.
.

.
می خواهید رازی را که اخیرا کشف کرده ام به شما بگویم؟
میگویم ولی قول بدهید که فکر نمیکنید من دختری خودپسند هستم.
گوش کنید :
من خوشگلم،جدی می گویم.
چه آدم ببویی هستم،با اینکه سه آینه در اتاقم هست،تا حالا این نکته را در نیافته بودم.
.
.

.
بابا،
بی تردید خوشی های زندگی عادلانه تقسیم نشده اند.
.
.

.

بابالنگ دراز عزیزم،
شما یک دختر بچه ی شیرین و ملوس نداشتید که او را در کودکی از گهواره اش دزدیده باشند؟
شاید آن دختر من باشم.
اگر ما شخصیت های یک رمان بودیم،شاید گره گشایی آخر رمان کشف همین قضیه بود.
.
.

.
زندگی در بهترین شکل خود،باز هم یکنواخت است.
آدم هی میخورد و می خوابد.
اگر در این زندگی یکنواخت هیچ اتفاق غیر منتظره ای نیوفتد که آدم از درد یکنواختی زندگی می میرد.
.
.

.
زندگی هر چهره ای که داشته باشد،شهامت پذیرفتن سرنوشتم را دارم.
.
.

.
عجیب نیست که عاقبت به کسی تعلق یافتم؟
احساس دلپذیری است و من هرگز نمیگذارم حتی یک لحظه پشیمان شوی.

" نامه به کودکی که هرگز زاده نشد "

( نویسنده : اوریانا فالاچی )

.

قسمت هایی از کتاب :

اکنون ترسی مرا در خود گرفته که آثارش بر چهره ام،بر مویم،و بر ذهنم هویداست.

ترسی که خودم را در آن گم میکنم.
سعی کن بفهمی،این ترس،ترس از دیگران نیست.من از دیگران باکی ندارم.
ترس من از ترس توست،ترس از تصادفی که تو را از نیستی بیرون کشید و در بطن من نهاد.
.
.
.

همواره این سوال بی رحمانه را از خود کرده ام که شاید تو اشتیاقی نداشته ای به دنیا بیایی..!!
چگونه می توانم باور کنم که از بین بردنت کار درستی است،
چگونه می توانم حدس بزنم که میل نداری به سکوت بازگردانده شوی؟؟
.
.
.

من معتقدم که رنج کشیدن از نبودن بهتر است و به این نتیجه می رسم که به دنیا آمدن از به دنیا نیامدن بهتر است.
آیا این گونه دلیل آوردن را می توان به تو تحمیل کرد؟
آیا معنی چنین کاری آن نیست که تو را به خاطر خودم به دنیا بیاورم؟
به دنیا آوردن تو به خاطر خودم،برای من گیرایی ندارد.زیرا که من هیچگاه نیازمند تو نبوده ام.
.
.
.

پیش پزشک بردمت،
سرش را تکان داد و گفت که جوابی ندارد و چند روز دیگر برگردم.
وقتی که دوباره پیشش برگشتم تنها به این خاطر بود که ناآگاهی اش را به او خاطر نشان کنم،
به او بگویم که دانشش پشیزی نمی ارزد و یک مرد چگونه می تواند زنی را درک کند که اظهار میکند که بچه ای در شکم دارد!
یک مرد نمی تواند آبستن باشد و از این گذشته،آیا این خود مزیتی است یا کمبودی؟
تا دیروز مزیتی به نظرم می رسید،حتی برتری.
امروز این یک حد در نظرم جلوه میکند،یک فخر...
زندگی دیگری را در جسم خود گنجاندن،جای یک تن،دو نفر بودن،چیزی از افتخارر به همراه دارد.
.
.
.

مرد خواهی بود یا زن؟
دلم می خواهد زن باشی،می خواهم آنچه را که احساس کردم روزی احساس کنی.
من هرگز با مادرم هم فکر نیستم که زن به دنیا آمدن خود یک بدبختی است.
من این را می دانم : دنیای ما به وسیله ی مردها،برای مرد ها ساخته شده و قدرت و برتری آنها آنقدر دیرینه است که آن را نهایتی نیست.
در افسانه هایی که مرد ها برای توضیح دادن زندگی ساخته اند،اولین مخلوق یک زن نیست،خدا پیرمرد ریشویی است...
.

اگر زن به دنیا بیایی،چه چیزهایی را که باید بر عهده بگیری.
باید به مبارزه برخیزی و اعلام کنی آفرینش گر،به خوبی می توانست پیرزنی با موی سپید یا دختری زیبا باشد...
نباید مایوس شوی،مبارزه کردن از برنده شدن بسی زیباتر است...
بله،آرزو کن که زن باشی.
.
.
.

ولی اگر مرد به دنیا آمدی،همان قدر شادمان خواهم شد،شاید هم بیشتر،زیرا تو از این همه سرافکندگی دور خواهی بود...
.

ولی زندگی برای یک مرد هم چندان آسان نیست،حرفم را باور کن.
چون که اندامت قوی تر خواهد بود بارهای سنگین تری بر تو خواهند نهاد.
چون ریش داری اگر گریه کنی بر تو خواهند خندید،حتی اگر محتاج به محبت باشی....
.

اگر تو مرد به دنیا آمدی،امیدوارم مردی باشی که من همیشه در رویاهایم دیده ام،
مردی مهربان با درماندگان،خشن با زورمندان،بخشنده با کسانی که تو را دوست دارند و بی رحم با کسانی که زور می گویند،
و بالاخره دشمن هرکس که مدعی باشد عیساها پسران پدر و روح القدس اند و نه پسران مادری که آنها را به دنیا آورده...
.
.
.

قلب و مغز جنسیتی ندارند.
رفتار هم جنسیت ندارد.
اگر تو انسانی اهل دوست داشتن و اهل تفکر هستی،آن چه را که گفتم به خاطر داشته باش زیرا من از آنهایی نیستم که به صورتی تو را ملزم سازم که رفتارت زنانه یا مردانه باشد.
من تنها از تو خواهم خواست که از معجزه متولد شدن بهره برگیری و هرگز به پستی و بی همتی تن در ندهی.
پستی جانوری است همواره کمین کرده،
او ما را هر روز می گزد و نادرند کسانی که نمی گذارند که این حیوان پاره پاره شان کند.
.
.
.

چطور می توانند بگویند که آفرینش انسان اتفاقی است؟؟
.
.
.

کودک من،چقدر کار میکنی!!
چه کسی گفته است که تو آسوده در خوابی و آب های تو گهواره جنبان تو هستند؟؟
تو هرگز نمیخوابی،
هرگز استراحت نمیکنی،
من اطمینان دارم که در ماورای تو یک هرج و مرج دایم،یک جریان،یک التهاب و یک انفجار متوالی از صداهای شدید وجود دارد.
چه کسی گفته است تو یک ماده ی بی حرکتی،تقریبا یک گیاه که با قاشقکی می توان آسان آن را از ریشه بیرون آورد؟؟
به من می گویند اگر میخواهم خودم را از دست تو رها کنم الان وقتش است.
به عبارت دیگر باید منتظر بشوم که تو یک موجود انسانی بشوی با چشم ها و انگشت ها و دهان،تا بتوانم که تو را بکشم.
آنها دیوانه اند و جنایت کار...

.

.

.

ناگهان به فراست دریافتم که کوششم بیهوده است،

تو همه چیز را بیشتر و بهتر از من می دانستی،
و شک درست حدس زدن ترکم نمی کند.
اگر در کیسه ی تو دنیایی وجود دارد،چرا در این دنیا اندیشه ای هم نباشد؟؟
.
.
.

اگر تو ثروتمند باشی،سرما یک نوع تفریح می شود تا پالتو پوست بخری،خودت را گرم کنی و به اسکی بروی.
اگر فقیر باشی،
برعکس،
سرما بدبختی می شود و آن وقت یاد می گیری که حتی از زیبایی یک منظره زیرر برف متنفر باشی.
کودک من!
تساوی تنها در آن جایی که تو هستی وجود دارد،مثل آزادی.
ما تنها توی رحم برابر هستیم.
اما آیا به راستی لازم است که تو بیایی و همه ی این بی عدالتی ها و نادرستی هاا را ببینی؟
تویی که در آنجا بدون بندگی کردن کسی زندگی میکنی؟
.
.
.

آدم به امید دست یافتن به ثروت،به عشق،به آزادی،خود را خسته و فرسوده می کند و برای به دست آوردن یک حق خود را از پای در می آورد،
و وقتی که آن را به دست آورد،
از داشتنش لذت نمی برد...
این واقعیت دیگری است که اگر به دنیا آمده بودی،با آن رو به رو می شدی.
.
.
.

اگر به خدا ایمان داریم،
معنی اش این است که خسته شده ایم،
که دیگر نمی توانیم به تنهایی گلیم خود را از آب بیرون بکشیم.
.
.
.

زندگی نه به من نیاز دارد،
نه به تو،
تو مُردی،من هم شاید بمیرم.
ولی این مهم نیست،چرا که زندگی نمی میرد...

" سه شنبه ها با موری "

( نویسنده : میچ آلبوم )

.

قسمت هایی از کتاب :

بپذیر،
هم آنچه را که قادر به انجامش هستی،
هم آنچه را که قادر به انجامش نیستی...
گذشته را همانگونه که گذشته بپذیر،بی آنکه در صدد نفی اش برآیی،
بی آنکه خواهان خلاصی و فرار از آن باشی...
بخشایش خود و دیگران را بیاموز،
تصور نکن که دیگر برای انجامش دیر شده...
.
.

.
پرسید :
آیا کسی را پیدا کرده ای که قلب ات را با او سهیم شوی؟
آیا داوطلبانه و بدون چشم داشت کاری برای جامعه ات انجام می دهی؟
آیا با خودت در صلح و آرامش به سر می بری؟
آیا تلاش می کنی،همان انسانی باشی که می توانی؟
.
از شدت شرم سر جایم بند نمی شدم.
می خواستم نشان دهم که عمیقا با چنین مسایل دشواری دست به گریبانم...
چه بر من رفته؟؟
.
.

.
میچ،
مرگ تنها چیزی است که می شود درباره اش غمگین شد...
اما،
زندگی بدون دل خوش،
بحث دیگری است...
.
.

.
تو باید خیلی قوی باشی که بتوانی بگویی،
اگر سنت برایت کاربرد ندارد،
و به دردت نمی خورد،
خب ولش کن...
.

.
.

خیلی ها با زندگی عاری از مفهوم این طرف و آن طرف می روند.
انگار در عالم خواب و بیداری سیر می کنند...
آنچه که می تواند به زندگی ات معنی و مفهوم ببخشد،
وقف خودت در راه دوست داشتن و عشق ورزیدن به دیگران است،
وقف خودت به جمعیت اطرافت،
و وقف خودت به خلق پدیده هایی که به تو انگیزه و مفهوم بدهد...
.
.

.
موری به من می گوید،
ضروری است که انسانی به تمام معنا باشم.
.
.

.
مهم ترین چیز در زندگی این است که یاد بگیریم،
یک،
چگونه امواج عشق را بیرون بفرستیم،
و دو،
چگونه امواج عشق را پذیرا باشیم...
.

پذیرای امواج عشق باشیم،
ما فکر می کنیم،استحقاق و ظرفیت عشق را نداریم.
فکر میکنیم،
اگر اجازه دهیم عشق در ما نفوذ کند،خیلی حساس و مهربان خواهیم شد.
اما خردمندی به نام لوین چه خوب گفت که :
عشق،تنها عمل عقلانی-منطقی است.
.
.

.
تو فهمیدی،
چشمانت را بستی،
تفاوت در همین بود.
گاهی نمی توانی آنچه را که می بینی باور کنی،
اما باید آنچه را که احساس می کنی باور کنی و اگر می خواهی اطرافیانت همیشه به تو اعتماد و اطمینان داشته باشند،
باید تو هم به آنها اعتماد و اطمینان داشته باشی...
حتی زمان هایی که در تاریکی و شرایط بد قرار داری،
حتی وقتی که داری می افتی و سقوط می کنی...
.

.
.

ما به شدت گرفتار منیت،خودبینی و خودخواهی شده ایم...
شغل،خانواده،پول کافی،وام،اتومبیل جدید،تعمیر شوفاژ خراب...درگیر میلیون ها کار کوچولو کوچولو شده ایم،
آن هم فقط برای ادامه دادن زندگی و رفتن به سمت جلو...
عادت نداریم لحظه ای بایستیم،پشت سرمان را نگاه کنیم،زندگیمان را ببینیم و به خودمان بگوییم،زندگی فقط همین است؟؟
کل چیزی که می خواهم فقط همین است؟؟
آیا این وسط چیزی گم نشده؟؟
.
.

.
بهترین استاد زندگی من معلم شد،
فقط به این دلیل که انتخاب دیگری نداشت.
.

.

.

معلم روی جاودانگی اثر می گذارد،
معلم هرگز نمی تواند بگوید که تاثیراتش در چه نقطه ای از حرکت باز می ایستد...

.

.

.

همه می دانند که خواهند مرد،اما آن را باور ندارند.
اگر باور داشتیم کارها را طور دیگری انجام می دادیم...
.

باور کردن مرگت و آماده کردن خودت برای آن،در هر لحظه،
این راه بهتری است...
روشی که به حق می تواند تو را در طول زندگی ات کاملا درگیر زیستن بکند.
.
.

.
تو خیلی درگیر احساس ترس شده ای.
از درد می ترسی،از غم و غصه می ترسی،از آسیب احتمالی عشق و عاشقی می ترسی.
فقط در یک صورت می توانی حس هایت را تمام و کمال تجربه کنی،
این که خودت را وسطشان پرت کنی،
این که به خودت اجازه بدهی،
داخلشان شیرجه بزنی،طوری که حتی سرت هم زیرشان فرو برود.
در این صورت معنی درد را درک می کنی،معنی عشق را،غم را...
و فقط آن لحظه است که می توانی بگویی،آهان،بسیار خب...
من این احساس را تجربه کردم،معنی این حس را درک کردم،
حالا باید لحظه ای از این حس جدا شوم...
.

شیر آب را باز کن،
خودت را با احساس شست و شو بده.
احساس،هیچ آسیبی به تو نمی رساند.
.
.

.
می دانی چه چیزی واقعا بهت احساس رضایت می دهد؟
این که : آن چه را که داری،با دیگران سهیم شوی.
میچ،
منظورم پول نیست،
منظورم وقت گذاشتن توست،توجه و نگرانی تو.
.

.
.

خودت را وقف عشق ورزی به دیگران کن،
خودت را وقف محیط اطرافت کن،
خودت را وقف آن چیزی کن که بهت معنی و مفهوم و سمت و سو بدهد...
.

.

.
من به بودن محض و حضور با تمام وجود در لحظه معتقدم،
یعنی باید با تمام وجود با کسی باشی که کنارت است.
میچ،
الان که با تو صحبت می کنم،
می کوشم،
همه ی احساس و حواسم را جمع آن چیزی کنم که دارد بینمان اتفاق می افتد...
دیگر به مباحث هفته های گذشته فکر نمی کنم،
به اتفاق جمعه ی آینده فکر نمیکنم،
من دارم با تو صحبت می کنم،
دارم به تو فکر میکنم...
.

.
.

من نمی گویم که قوانین جامعه را زیر پا بگذاریم،
من برهنه در کوچه و خیابان نمی گردم و چراغ قرمز را رد نمی کنم...
اما مسایل بزرگتر چرا...
این که چگونه فکر کنیم،
ارزش گذاری هایمان در زندگی چیست،
باید خودت انتخاب کنی...
نمی توانی به هر کسی یا به هر جامعه ای اجازه بدهی که ارزش ها و افکارت را تعیین کنند...
.

.
.

مشکل این جاست که ما باور نداریم،
همه مان کاملا شبیه یکدیگریم...
سیاه و سفید،
کاتولیک و پروتستان،
زن و مرد...
اگر واقعا همدیگر را شبیه هم ببینیم،
شاید برای پیوستن به خانواده ی بزرگ بشری دنیا مشتاق تر شویم و شاید همان گونه که از خودمان محافظت می کنیم،
از آن هم مواظبت کنیم.
.

.

.

همه مان آغازی مشابه (تولد) و پایانی مشابه (مرگ) داریم،
پس چطور می توانیم متفاوت باشیم؟؟
روی خانواده ی بشری سرمایه گذاری کن،
روی مردم جامعه ی کوچکی تشکیل بده :
جامعه ای پر از آدم هایی که دوستشان داری و آن ها هم دوستت دارند...
.

.
.

اول زندگی که خردسالیم،
برای حفظ بقای مان به دیگران احتیاج داریم،درست است؟
آخر زندگی هم (وقتی مثل من شدی) برای حفظ بقای مان به دیگران احتیاج داریم،
درست است؟؟
و حالا یک راز :
بین این 2 مرحله هم به دیگران احتیاج داریم.
.

.

.
قبل از مرگ،
خودت و دیگران را ببخش...
.
.
.

میچ،
دلیلی ندارد انتقام یا تعصب را ادامه دهیم،
من بابت این چیزها کلی در زندگی ام افسوس خوردم،
غرور،خودبینی...
چرا ما این کارها را می کنیم؟؟
.
.
.

میچ،
نه تنها باید دیگران را ببخشیم،
بلکه باید خودمان را هم ببخشیم...
به خاطر همه ی کارهایی که انجام ندادیم،
به خاطر همه ی کارهایی که می بایست انجام می دادیم...
نباید حسرت گذشته را بخوری،
حسرت چیزهایی که می بایست اتفاق می افتاده...
وقتی به جایی برسی که من الان هستم،
این کار هیچ کمکی بهت نمی کند.
.
.
.

مرگ پدیده ای طبیعی است.
این ما آدم ها هستیم که از مرگ هیولا می سازیم.
زیرا خودمان را به عنوان عضوی از چرخه ی طبیعت نگاه نمی کنیم...
فکر می کنیم که چون انسانیم،
پس پدیده ای فراطبیعی هستیم...
.
.
.

تو تا ابد در قلب تمام آدم هایی جا داری که در زمان زنده بودنت لمسشان کردی و بهشان توجه کردی.
.
.

.
عشق یعنی نگران مسئله ی فرد دیگری باشی،
طوری که انگار مسئله ی خودت است.