( نویسنده : میچ آلبوم )
.
قسمت هایی از کتاب :
بپذیر،
هم آنچه را که قادر به انجامش هستی،
هم آنچه را که قادر به انجامش نیستی...
گذشته را همانگونه که گذشته بپذیر،بی آنکه در صدد نفی اش برآیی،
بی آنکه خواهان خلاصی و فرار از آن باشی...
بخشایش خود و دیگران را بیاموز،
تصور نکن که دیگر برای انجامش دیر شده...
.
.
.
پرسید :
آیا کسی را پیدا کرده ای که قلب ات را با او سهیم شوی؟
آیا داوطلبانه و بدون چشم داشت کاری برای جامعه ات انجام می دهی؟
آیا با خودت در صلح و آرامش به سر می بری؟
آیا تلاش می کنی،همان انسانی باشی که می توانی؟
.
از شدت شرم سر جایم بند نمی شدم.
می خواستم نشان دهم که عمیقا با چنین مسایل دشواری دست به گریبانم...
چه بر من رفته؟؟
.
.
.
میچ،
مرگ تنها چیزی است که می شود درباره اش غمگین شد...
اما،
زندگی بدون دل خوش،
بحث دیگری است...
.
.
.
تو باید خیلی قوی باشی که بتوانی بگویی،
اگر سنت برایت کاربرد ندارد،
و به دردت نمی خورد،
خب ولش کن...
.
.
.
خیلی ها با زندگی عاری از مفهوم این طرف و آن طرف می روند.
انگار در عالم خواب و بیداری سیر می کنند...
آنچه که می تواند به زندگی ات معنی و مفهوم ببخشد،
وقف خودت در راه دوست داشتن و عشق ورزیدن به دیگران است،
وقف خودت به جمعیت اطرافت،
و وقف خودت به خلق پدیده هایی که به تو انگیزه و مفهوم بدهد...
.
.
.
موری به من می گوید،
ضروری است که انسانی به تمام معنا باشم.
.
.
.
مهم ترین چیز در زندگی این است که یاد بگیریم،
یک،
چگونه امواج عشق را بیرون بفرستیم،
و دو،
چگونه امواج عشق را پذیرا باشیم...
.
پذیرای امواج عشق باشیم،
ما فکر می کنیم،استحقاق و ظرفیت عشق را نداریم.
فکر میکنیم،
اگر اجازه دهیم عشق در ما نفوذ کند،خیلی حساس و مهربان خواهیم شد.
اما خردمندی به نام لوین چه خوب گفت که :
عشق،تنها عمل عقلانی-منطقی است.
.
.
.
تو فهمیدی،
چشمانت را بستی،
تفاوت در همین بود.
گاهی نمی توانی آنچه را که می بینی باور کنی،
اما باید آنچه را که احساس می کنی باور کنی و اگر می خواهی اطرافیانت همیشه به تو اعتماد و اطمینان داشته باشند،
باید تو هم به آنها اعتماد و اطمینان داشته باشی...
حتی زمان هایی که در تاریکی و شرایط بد قرار داری،
حتی وقتی که داری می افتی و سقوط می کنی...
.
.
.
ما به شدت گرفتار منیت،خودبینی و خودخواهی شده ایم...
شغل،خانواده،پول کافی،وام،اتومبیل جدید،تعمیر شوفاژ خراب...درگیر میلیون ها کار کوچولو کوچولو شده ایم،
آن هم فقط برای ادامه دادن زندگی و رفتن به سمت جلو...
عادت نداریم لحظه ای بایستیم،پشت سرمان را نگاه کنیم،زندگیمان را ببینیم و به خودمان بگوییم،زندگی فقط همین است؟؟
کل چیزی که می خواهم فقط همین است؟؟
آیا این وسط چیزی گم نشده؟؟
.
.
.
بهترین استاد زندگی من معلم شد،
فقط به این دلیل که انتخاب دیگری نداشت.
.
.
.
معلم روی جاودانگی اثر می گذارد،
معلم هرگز نمی تواند بگوید که تاثیراتش در چه نقطه ای از حرکت باز می ایستد...
.
.
.
همه می دانند که خواهند مرد،اما آن را باور ندارند.
اگر باور داشتیم کارها را طور دیگری انجام می دادیم...
.
باور کردن مرگت و آماده کردن خودت برای آن،در هر لحظه،
این راه بهتری است...
روشی که به حق می تواند تو را در طول زندگی ات کاملا درگیر زیستن بکند.
.
.
.
تو خیلی درگیر احساس ترس شده ای.
از درد می ترسی،از غم و غصه می ترسی،از آسیب احتمالی عشق و عاشقی می ترسی.
فقط در یک صورت می توانی حس هایت را تمام و کمال تجربه کنی،
این که خودت را وسطشان پرت کنی،
این که به خودت اجازه بدهی،
داخلشان شیرجه بزنی،طوری که حتی سرت هم زیرشان فرو برود.
در این صورت معنی درد را درک می کنی،معنی عشق را،غم را...
و فقط آن لحظه است که می توانی بگویی،آهان،بسیار خب...
من این احساس را تجربه کردم،معنی این حس را درک کردم،
حالا باید لحظه ای از این حس جدا شوم...
.
شیر آب را باز کن،
خودت را با احساس شست و شو بده.
احساس،هیچ آسیبی به تو نمی رساند.
.
.
.
می دانی چه چیزی واقعا بهت احساس رضایت می دهد؟
این که : آن چه را که داری،با دیگران سهیم شوی.
میچ،
منظورم پول نیست،
منظورم وقت گذاشتن توست،توجه و نگرانی تو.
.
.
.
خودت را وقف عشق ورزی به دیگران کن،
خودت را وقف محیط اطرافت کن،
خودت را وقف آن چیزی کن که بهت معنی و مفهوم و سمت و سو بدهد...
.
.
.
من به بودن محض و حضور با تمام وجود در لحظه معتقدم،
یعنی باید با تمام وجود با کسی باشی که کنارت است.
میچ،
الان که با تو صحبت می کنم،
می کوشم،
همه ی احساس و حواسم را جمع آن چیزی کنم که دارد بینمان اتفاق می افتد...
دیگر به مباحث هفته های گذشته فکر نمی کنم،
به اتفاق جمعه ی آینده فکر نمیکنم،
من دارم با تو صحبت می کنم،
دارم به تو فکر میکنم...
.
.
.
من نمی گویم که قوانین جامعه را زیر پا بگذاریم،
من برهنه در کوچه و خیابان نمی گردم و چراغ قرمز را رد نمی کنم...
اما مسایل بزرگتر چرا...
این که چگونه فکر کنیم،
ارزش گذاری هایمان در زندگی چیست،
باید خودت انتخاب کنی...
نمی توانی به هر کسی یا به هر جامعه ای اجازه بدهی که ارزش ها و افکارت را تعیین کنند...
.
.
.
مشکل این جاست که ما باور نداریم،
همه مان کاملا شبیه یکدیگریم...
سیاه و سفید،
کاتولیک و پروتستان،
زن و مرد...
اگر واقعا همدیگر را شبیه هم ببینیم،
شاید برای پیوستن به خانواده ی بزرگ بشری دنیا مشتاق تر شویم و شاید همان گونه که از خودمان محافظت می کنیم،
از آن هم مواظبت کنیم.
.
.
.
همه مان آغازی مشابه (تولد) و پایانی مشابه (مرگ) داریم،
پس چطور می توانیم متفاوت باشیم؟؟
روی خانواده ی بشری سرمایه گذاری کن،
روی مردم جامعه ی کوچکی تشکیل بده :
جامعه ای پر از آدم هایی که دوستشان داری و آن ها هم دوستت دارند...
.
.
.
اول زندگی که خردسالیم،
برای حفظ بقای مان به دیگران احتیاج داریم،درست است؟
آخر زندگی هم (وقتی مثل من شدی) برای حفظ بقای مان به دیگران احتیاج داریم،
درست است؟؟
و حالا یک راز :
بین این 2 مرحله هم به دیگران احتیاج داریم.
.
.
.
قبل از مرگ،
خودت و دیگران را ببخش...
.
.
.
میچ،
دلیلی ندارد انتقام یا تعصب را ادامه دهیم،
من بابت این چیزها کلی در زندگی ام افسوس خوردم،
غرور،خودبینی...
چرا ما این کارها را می کنیم؟؟
.
.
.
میچ،
نه تنها باید دیگران را ببخشیم،
بلکه باید خودمان را هم ببخشیم...
به خاطر همه ی کارهایی که انجام ندادیم،
به خاطر همه ی کارهایی که می بایست انجام می دادیم...
نباید حسرت گذشته را بخوری،
حسرت چیزهایی که می بایست اتفاق می افتاده...
وقتی به جایی برسی که من الان هستم،
این کار هیچ کمکی بهت نمی کند.
.
.
.
مرگ پدیده ای طبیعی است.
این ما آدم ها هستیم که از مرگ هیولا می سازیم.
زیرا خودمان را به عنوان عضوی از چرخه ی طبیعت نگاه نمی کنیم...
فکر می کنیم که چون انسانیم،
پس پدیده ای فراطبیعی هستیم...
.
.
.
تو تا ابد در قلب تمام آدم هایی جا داری که در زمان زنده بودنت لمسشان کردی و بهشان توجه کردی.
.
.
.
عشق یعنی نگران مسئله ی فرد دیگری باشی،
طوری که انگار مسئله ی خودت است.