(نویسنده : یوستین گردر)

قسمت هایی از کتاب :

.

تو کیستی؟

همین و بس،فقط دو کلمه،دست نوشته و علامت سوال بزرگی به دنبالش...

.

.

.

عجیب نبود که نمی دانست کیست؟

و بی انصافی نیست که انسان در قیافه خود دستی ندارد؟

این قیافه را به او قالب کرده بودند،آدم می تواند دوستانش را خود انتخاب کند،اما انتخاب خودش دست خودش نیست...

حتی بشر بودنش هم دست خودش نیست...

.

.

.

جهان چگونه به وجود آمده؟

برای نخستین بار در زندگی اش حس کرد درست نیست آدم در جهان به سر برد و جویا نشود ابتدا چگونه به وجود آمده...

.

.

.

هیچ به عقلش نمی رسید.همین قدر می دانست که جهان سیاره کوچکی است در فضا،ولی فضا از کجا آمد؟

شاید فضا پیوسته وجود داشته است،که در این صورت دیگر لازم نیست پی ببریم از کجا آمده...

اما،مگر چیزی می تواند پیوسته وجود داشته باشد؟

در ژرفای نهادش چیزی بود که این فکر را نمی پذیرفت.هرچیزی که وجود دارد لابد روزی به وجود آمده است،پس این فضا نیز می باید زمانی از چیز دیگری پدید آمده باشد.

ولی اگر فضا از چیزی دیگر پدید آمد،پس آن چیز هم خود از چیزی دیگر وجود یافته است.

سوفی دید دارد فقط مسئله را عقب می اندازد.

در زمانی باید چیزی از عدم به وجود آمده باشد،ولی آیا این ممکن است؟؟؟

در مدرسه آموخته بودند که خدا جهان را آفرید،سوفی کوشید خود را با این فکر دلداری دهد که این احتمالا بهترین راه حل کل مسئله است ولی باز اندیشه تازه ای به سرش تاخت.

می توان پذیرفت که خدا فضا را آفرید،اما خود خدا چی؟

آیا خدا خودش را از عدم آفرید؟

دوباره چیزی در ژرفای نهادش به صدا درآمد.

اگر هم تصور کنیم خدا قادر است همه چیز بیافریند،آیا پیش از آنکه "وجود" یابد و با آن دست به آفرینش زند،می توانست خود را بیافریند؟

پس فقط یک امکان باقی می ماند : خدا همیشه وجود داشته است.

ولی چنین امکاناتی را قبلا رد نکرده بود؟

مگر نه هر چیزی که وجود دارد می باید روزی به وجود آمده باشد؟

لعنت بر شیطان...

.

.

.

تنها چیزی که نیاز داریم تا فیلسوف خوبی بشویم قوه شگفتی است...

.

.

.

در مدرسه چرا نمی گفتند انسان چیست؟

یا جهان چیست و چگونه به وجود آمد؟

برای نخستین بار احساس کرد آدم ها نه تنها در مدرسه بلکه همه جا تنها در فکر چیزهای پیش پا افتاده اند.حال آنکه مسائل مهم که بایست جواب داد زیاد است...

به نظر سوفی اندیشیدن به این مسائل بسیار مهم تر از یاد گرفتن صرف افعال بی قاعده است...

.

.

.

جهان چگونه به وجود آمد,آیا در پس آنچه روی می دهد اراده یا مقصودی نهان است,آیا پس از مرگ حیات هست,این مسائل را چگونه می توان پاسخ داد و مهم تر از همه،چگونه باید زیست؟

سوالات فلسفی در اصل چندان زیاد نیستند،از این رو پرسیدن مسائل فلسفی آسان تر از پاسخ دادن آنهاست.

.

.

.

فکر کن روزی رفته ای در جنگل قدم بزنی،در راه ناگهان سفینه فضایی کوجکی در برابر خود می بینی،مریخی ریزه اندامی از سفینه بیرون می آید و روی زمین می ایستد و سر بالا خیره به تو نگاه میکند...

چه به ذهنت می رسد؟

هول نشو،مهم نیست.

ولی هیچگاه به این واقعیت اندیشیده ای که تو خودت هم یک مریخی هستی؟

البتعه بعید است ما هرگز به موجودی از کره های دیگر بر بخوریم،ما حتی نمی دانیم که در کره های دیگر حیات وجود دارد یا نه.

اما هیچ بعید نیست که روزی با خودت رو به رو بشوی.ممکن است در‌گردشی این چنان در میان درختان،ناگهان بایستی و خود را با دید کاملا تازه ای بنگری و به فکر بیوفتی که من وجودی فوق العاده ام،من مخلوقی اسرار آمیزم...

.

.

.

مفهوم حقیقی اسطوره چیست؟

داستان را فقط برای تفنن نساخته اند،می خواستند چیزی بگویند،

یک تفسیر آن می تواند این باشد : 

وقتی خشکسالی می شد،مردم می کوشیدندبفهمند چرا باران نمی بارد،دلیلش شاید این است که دیو ها گرز ثور را ربوده اند.

این گونه پندار های اساطیری در سراسر جهان متداول بود تا آن که فیلسوفان آمدند و وضع را به هم زدند...

.

.

.

یکی از نظریه پردازان کسنوفانس بود که از حدود ۵۷۰ پیش از میلاد مسیح می زیست.

وی گفت : انسان خدایان را در تصور خود آفریده است،آدمی گمان می کند خدایان نیز زاده شده اند و مانند ما لباس می پوشند و حرف می زنند.

مردم حبشه فکر می کنند خدایان سیاه اند و بینی پهن دارند،در نظر تراکیاییها خدایان چشم آبی و موبورند.

اگر گاو ها،اسب ها و شیرها قادر به نقاشی بودند،لابد خدایان را به شکل گاو و اسب و شیر می کشیدند...

.

.

.

آناکساگوراس بر آن بود که طبیعت از ذرات ریز بی شماری که به چشم نمی آید درست شده است،از این گذشته،هر چیز را می توان به ذرات ریز و ریزتر تقسیم کرد،منتها حتی در ریزترین ذره ها پاره هایی از تمام چیزهای دیگر هست.

یک مثال امروزی،بدن ما نیز به مفهومی همین گونه ساخته شده است.

اگر من یک سلول پوستی از انگشت خود بیرون آورم،در هسته درونی آن سلول تنها ویژگی های پوست من نیست،

بلکه هم چنین نشان خواهد داد که من چگونه چشم هایی دارم،رنگ مویم چیست و تعداد و نوع انگشتانم را و غیره و غیره...

در هر سلول بدن ما اطلاعات مربوط به ساختار تمامی سلول های دیگر بدن ما محفوظ است،پس در هر تک سلول "چیزی از همه چیز" هست و کُل در هر جزء کوجک وجود دارد...

.

.

.

اگر به مسیحیت یا به اسلام اعتقاد داشته باشید،این را می گویند "ایمان".

ولی اعتقاد به ستاره بینی یا نحسی سیزده،خرافات است...

کیست که به خود حق می دهد معتقدات دیگران را خرافات بنامد؟

.

.

.

پیش از رشد و پیشرفت پزشکی جدید،اکثر مردم عقیده داشتند بیماری ناشی از علت های فوق طبیعی است،واژه 'آنفلوآنزا' در حقیقت به معنی نفوذ شوم ستارگان است.

.

.

.

آیا احساس شرم طبیعی است؟

اگر چیزی طبیعی باشد،باید برای همه چنین باشد.در بسیاری از نقاط جهان برهنگی امری کاملا طبیعی است،پس لابد جامعه است که تصمیم می گیرد من و شما چه می توانیم بکنیم و چه نمی توانیم...

شرم و یا بی شرمی در درجه اول موضوع عُرف و عادت اجتماعی است.

.

.

.

سقراط شاید اسرارآمیز ترین چهره در سراسر تاریخ فلسفه است.

سقراط سطری چیزی ننوشت و با این وجود،یکی از فیلسوفانی است که بر اندیشه اروپایی تاثیری بسیار نهاد و مرگ دلخراش او چه بسا این تاثیر را تشدید کرد...

زندگی سقراط را ما بیشتر از راه نوشته های افلاطون می شناسیم که یکی از شاگردان او بود و خود یکی از بزرگترین فیلسوفان همه ادوار شد.

این که سقراط به راستی 'کی بود' نسبتا بی اهمیت است،مهم تصویر افلاطون از سقراط است که نزدیک ۲۴۰۰ سال اندیشمندان جهان غرب را الهام بخشیده است...

خصلت اصلی هنر سقراط آن است که به ظاهر نمی‌خواهد کسی را تعلیم دهد،برعکس چنین وانمود می کند که مایل است از مخاطب چیز بیاموزد،پس به جای آنکه مثل معلم های قدیمی درس بدهد،به گفت و شنود می پردازد.

او در حین بحث معمولا مخالفان خود را در وضعیتی قرار می داد که ضعف استدلال خود را می دیدند و سرانجام ناچار می شدند درست و نادرست را از هم تمیز دهند.

سقراط که مادرش ماما بود،می گفت هنرش مانند هنر مامایی است.ماما خودش نمی زاید،اما حضورش زایمان را تسهیل می کند.سقراط نیز به همین منوال وظیفه خود را این می دانست که دیگران را یاری دهد تا بینش درست "به دنیا آورند" ، زیرا درک واقعی از درون می آید و دیگری نمی‌تواند آن را به ما بدهد،

و فقط درکی که از درون می آید می تواند به بصیرت حقیقی انجامد.

سقراط به قصد آزار هم نوعان را نیش نمیزد،چیزی در درون او را وادار به این کار می کرد.همیشه می گفت در نهاد خود "ندای الهی" می شنود.

در سال ۳۹۹ پیش از میلاد متهم شد که "خدایان تازه آورده است و جوانان را به فساد کشانده است" و به خدایان مورد قبول همگان ایمان ندارد.

سقراط به احتمال قوی می توانست شفاعت بطلبد،دست کم می توانست بپذیرد که آتن را ترک کند و جان خویش را نجات دهد.ولی اگ چنین می کرد دیگر سقراط نبود.

سقراط به وجدان خود و به حق و حقیقت،بیشتر از جان خود ارج نهاد.

با این حال او را مجبور کردند جام شوکران را بنوشد،اندکی بعد،در حضور دوستانش زهر را نوشید و جان سپرد...

چرا سقراط باید کشته می شد؟؟

این سوال را ۲۴۰۰ سال است همه می کنند...

.

عیسی و سقراط هردو،حتی برای معاصرانشان،شخصیت هایی مرموز بودند.

هیچکدام تعالیم خود را ننوشت،به همین خاطر ناچاریم بر تصویری که شاگردان از آن ها کشیده اند تکیه کنیم.

ولی این را خوب می دانیم که هر دو استاد هنر گفت و شنود بودند،هر دو به لحنی چنان مطمئن حرف می زدند که می توانست انسان را شیفته یا خشمگین سازد و نکته دیگر که بی اهمیت نیست،

هر دو باور داشتند از جانب کسی یا چیزی بزرگتر از خود سخن می گویند و سرانجام هر دو جان بر سر اعمال خود گذاشتند...

.

.

.

سقراط فکر می کرد کسی که برخلاف تشخیص خود عمل می کند نمی تواند نیک بخت باشد.

نظرت چیست؟ اگر تو پیوسته کارهایی بکنی که ته دل می دانی درست نیست،آیا می توانی راحت و آسوده خاطر باشی؟

افراد زیادی را می شناسیم که دروغ می گویند،فریب می دهند و بدخواهی می کنند.آیا این ها نمی دانند که این کارها درست نیست؟این آدم ها فکر می کنی خوشبخت اند؟سقراط می گفت نیستند...

.

.

.

چرا اسب ها همه یکسان اند؟

شاید هم،سوفی،تو فکر می کنی اصلا یکسان نیستند.ولی یک چیزی هست که اسب ها همه مشترک دارند،چیزی که ما را قادر می سازد آن ها را اسب بدانیم.یک اسبِ خاص طبعا "متغیر" است،ممکن است پیر و لنگ باشد،مریض شود و بمیرد.ولی "صورت" اسب جاودان و تغییرناپذیر است.

بدین ترتیب،مفهوم مورد نظر افلاطون الگوهایی جاودانه و تغییرناپذیر است،الگوهایی ذاتا معنوی و مجرد که تمام چیزها از روی آن ساخته شده است.

مقصودم را روشن می کنم : 

جعبه ای پُر از قطعه های لِگو داری و اسبی با آن ها می سازی،بعد آن ها را از هم جدا می کنی و قطعات را باز در جعبه می گذاری،حال هرچقدر هم جعبه را تکان دهی اسبی ساخته نمی شود.چگونه ممکن است قطعه های لگو خود به خود همدیگر را بیابند و دوباره به شکل اسب درآیند؟

خیر سوفی،باید اسب را از نو بسازی و علت این که می توانی این کار را بکنی آن است که تصویری از اسب در ذهن داری.اسب لِگو از الگویی ساخته شده است تغییر ناپذیر که از اسبی به اسب دیگر تغییر نمی کند.

 

افلاطون به این نتیجه رسید که در ورای "جهان مادی" باید حقیقتی نهان باشد،این حقیقت را عالم مثال خواند،در این عالم،در پشت هر پدیده طبیعت، "الگویی" جاودان تغییر ناپذیر وجود دارد.

این پندار شگرف "نظریه مُثُل" افلاطون نامیده شده است.

.

.

.

افلاطون معتقد بود زنان قادرند به کفایت مردان حکومت کنند و دلیل ساده این امر آن است که حکومت بر مبنای خرد است و زنان،به اعتقاد افلاطون،همان قدرت استدلال مردان را دارند،البته به شرط آن که آموزش همسان ببینند و از بچه داری و خانه داری معاف گردند...

دولتی که زنان را تعلیم و تربیت ندهد مانند کسی است که فقط دست راست خود را بپروراند...

.

.

.

کدام یک اول آمد،مرغ یا مثالِ مرغ ؟

این سوال هم دست کمی از معمای دیرین مرغ و تخم مرغ نداشت،نه مرغ بدون تخم مرغ ممکن است نه تخم مرغ بدون مرغ.

ولی حدس زدن اینکه مرغ اول آمد یا مثالِ مرغ،آیا واقعا به همین اندازه پیچیده و دشوار است؟

افلاطون می گوید مرغِ مثالی خیلی پیش تر از آن‌ که مرغی در جهان حسی ما به وجود آید،در عالم مثال وجود داشته است.به عقیده او،روح،پیش از آنکه در جسم حلول کند،مثالِ مرغ را مشاهده کرده است...این درست جایی بود که سوفی فکر می کرد افلاطون به خطا رفته است...

.

آیا ما با مثال های ذاتی به دنیا می آییم؟

مشکل بتوان تصور کرد که کودک نوزاد دارای پندار و اندیشه است.البته هیچ کس نمی تواند این را یقین بداند،چون بی زبان بودن کودک دلیل آن نیست که فکری هم در سر ندارد.

ولی آدم‌ مگر می تواند پیش از دیدن چیزی در جهان،شناختی از آن داشته باشد؟

.

.

.

ارسطو فکر کرد افلاطون همه چیز را وارونه دیده است،اسبِ مثالی مفهومی است که ما انسان ها پس از دیدن شماری اسب به دست می آوریم.

در واقع ارسطو می گوید همه چیزهایی که در ضمیر ما وجود دارد قبلا با حواس ما آزموده شده است،

مثالِ اسب،خود از کجا آمده است؟پس شاید که اسب سومی هم وجود دارد و مثال اسب از روی آن ساخته شده است...

.

.

.

 عقاید ارسطو درباره ی زنان چندان دلگرم کننده نیست و به پای افلاطون نمی رسد.ارسطو متمایل به قبول این عقیده بود که زنان از جهاتی نا کامل اند.زن "مرد ناتمام" است.زن در تولید مثل نقش منفعل و پذیرا دارد،حال آنکه مرد فعال و بارور است و به همین سبب ارسطو ادعا کرد،کودک فقط خصلت های مرد را ارث می برد.

به اعتقاد ارسطو خصوصیات کودک همه در نطفه مرد قرار دارد،زن خاک است،بذر را می پذیرد و می رویاند،حال آنکه مرد بذر افشان است...

البته حیرت آور و تاسف انگیز است که مردی از سایر جهات چنان زیرک،در زمینه رابطه زن و مرد این همه اشتباه کند.

ولی این دو چیز را نشان می دهد : اول آنکه ارسطو از قرار معلوم خیلی تجربه عملی درباره زندگی زنان و کودکان نداشت،

و دوم می رساند هرگاه اجازه داده شود مردان یکه تاز عرصه علم و حکمت گردند،کارها چه اندازه به خطا می رود...

.

.

.

شعور و وجدان را می توان به عضلات تشبیه کرد،هر عضله ای را که به کار نبریم ضعیف و ضعیف تر می شود...

.

.

.

می گویند روزی سقراط کنار دکه ای ایستاد و به اجناس گوناگونی که می فروخت نظر انداخت و سپس گفت : چه چیزها که من نیاز ندارم...

.

.

.

عیسی :

وی نخستین کسی نبود که گفت "مسیح" موعود است ولی نکته مهمی را باید از یاد نبرد : عیسی میان خود و دیگر مسیح ها فرق نهاد و آشکارا گفت او شورشی سیاسی یا نظامی نیست.رسالت او بزرگتر از این حرف هاست.رستگاری و بخشایش خداوند را برای همه کس موعظه می کرد.به مردمی که سر راه خود می دید می گفت : گناهان شما به خاطر نام پروردگار بخشوده شده است.

بخشودگی گناهان بدین سان کاملا بی سابقه بود و افزون بر این،خدا را "پدر" می خواند.این هم در جامعه یهودی آن زمان از هر جهت تازگی داشت.بنابراین طولی نکشید که صدای اعتراض فقیهان یهود بر ضد او برخاست.

پس وضع چنین بود : بسیاری از مردم زمان عیسی،چشم به راه مسیحی بودند که با بوق و کرنا(به سخن دیگر با آتش و شمشیر)ملکوت خدا را باز آورد.

اصطلاح "ملکوت خدا" البته در موعظه های عیسی مکرر شنیده می شد،منتها به مفهومی بسیار وسیع تر.

عیسی می گفت "ملکوت خدا" دوست داشتن همسایه ات،دلسوزی در حق ضعیفان و تنگدستان و بخشایش خطاکاران است.

این تغییری شگرف در معنای اصطلاحی بود که قرن های متمادی لحن جنگ طلبانه داشت.مردم منتظر رهبر نظامی بودند که بی درنگ استقرار ملکوت خدا را اعلام کند،در عوض عیسی با خرقه مندرس و صندل از راه می رسد و به آنها می گوید ملکوت خدا یا "عهد جدید" آن است که "همسایه ات را به اندازه خودت دوست بداری" و به این هم بسنده نمی کند سوفی،می گوید باید دشمنان خود را نیز دوست بداریم و اگر ما را سیلی زدند تلافی نکنیم،حتی گونه دیگر خود را پیش آوریم و باید ببخشیم،نه هفت بار،بلکه هفت در هفتاد بار.

عیسی گفتگو با روسپیان،با رباخواران فاسد، و با تبه کاران سیاسی را دون شان خود نمی شمرد.از این هم پا فراتر نهاد : گفت آدم بیکار و بیعاری که همه ارث پدرش را بر باد داده است،یا مامور مالیات خرده پایی که اموال دولتی را به جیب زده است،وقتی توبه کند و عفو طلبد،نزد خدا بی گناه می شود،چون خداوند بخشنده و مهربان است...

.

.

.

عیسی از این هم بالاتر رفت و گفت : این گناهکاران،در دیدگان خدا صالح تر و برای بخشایش خدا لایق ترند تا آن فریسیان (نام یکی از دو فرقه بزرگ مذهبی و سیاسی یهود در زمان عیسی) منزه که همه جا لاف پاکدامنی می زنند.

مطالعه کامل تر عیسی را به آموزگار تعلیمات دینی ات وا میگذارم،بیچاره کار شاقی در پیش دارد،امیدوارم بتواند نشان دهد عیسی چه مرد بی مثالی بود...

.

.

.

شاید یادت باشد افلاطون چه اندازه خشمگین بود که درست کار ترین مرد آتن بدان سان جان باخت.عیسی نیز،طبق تعالیم مسیحی،یگانه انسان درست کاری بود که پا به جهان نهاد.با این همه او را به مرگ محکوم کردند.

مسیحیان می گویند وی به خاطر بشریت جان سپرد.

.

.

.

 دیگر چیزی نمانده که از دوران کهن پا بیرون نهیم،اینک از ایام نخستین فیلسوفان یونانی تقریبا یک هزار سال گذشته،قرون وسطای مسیحی را در پیش رو داریم،که آن هم حدود هزار سال طول کشید.

.

.

.

می توان پنداشت که عیسی در نیمه شب به دنیا آمد و اگر هر ساعت را یک قرن حساب کنیم،قرون وسطا در ساعت چهار شروع شد و حوالی ساعت چهارده یعنی دو بعدازظهر قرون وسطای انتها ناپذیر رو به پایان رفت...

.

.

.

قرون وسطا در حقیقت به معنای دوره مابین دو عصر دیگر است،دوران تیرگی،نام دیگر قرون وسطا،به منزله ی شب طویل هزار ساله ای بود که در میان دوران باستان و دوران رنسانس بر اروپا سایه افکند...

.

.

.

حکمای قرون وسطا این امر را بدیهی شمردند که مسیحیت بر حق است.مسئله آن ها این بود که آیا وحی مسیحیت را باید صاف و ساده باور کرد یا آن که می توان به یاری عقل به حقایق مسیحی راه یافت.

رابطه فیلسوفان یونانی و گفته های کتاب مقدس چیست؟

بین کتاب مقدس و عقل تناقضی وجود دارد،یا ایمان و معرفت با هم سازگارند؟

فلسفه قرون وسطی تقریبا در گرو این یک سوال بود.

.

.

.

 حیات کلیسا در قرون وسطا سخت زیر سلطه مرد ها بود،ولی این بدان معنا نیست که زن اندیشمند وجود نداشت،یکی از اینان هیلده گارد اهل بینگن بود...

.

.

.

- ما فقط در زمان خود به سر نمی بریم،تاریخمان را در نهادمان با خود می بریم.فراموش نکن هرچه در این اتاق می بینی روزگاری تازه و نو بود.آن عروسک چوبیِ سالخورده قرن شانزدهم چه بسا برای جشن تولد دختری پنج ساله ساخته شد،توسط پدربزرگِ پیرمردش...شاید.

سپس دختر ده پانزده ساله شد،بعد بلوغ یافت و ازدواج کرد.شاید او هم دختری پیدا کرد و عروسک را به دختر داد و خودش پا به سن نهاد و روزی درگذشت.

عمری دراز زیست،ولی روزی جان سپرد و رفت و دیگر هیچ وقت برنخواهد گشت.در حقیقت برای دیدار کوتاهی اینجا آمده بود اما عروسکش خب،هنوز روی قفسه نشسته است.

+ وقتی اینطور حرف می زنید همه چیز بسیار جدی و اندوهگین می شود...

- زندگی نیز جدی و اندوهگین است،ما را به این دنیای شگفت انگیز می آورند،اینجا یکدیگر را می بینیم،با هم دوست و آشنا می شویم و لحظه ای کوتاه سرگردان با هم پرسه می زنیم.

سپس همدیگر را از دست می دهیم و ناگهان و ناروا،با همان شتابی که آمده بودیم،می رویم...

.

.

.

رنسانس :

مقصود از رنسانس تحول فرهنگی شکوفایی است که در اواخر قرن چهاردهم آغاز شد و معنای واژه ی رنسانس "تجدید حیات" است و چیزی که دوباره حیات می یافت هنر و فرهنگ باستانی بود،

همچنین باید از انسان مداری رنسانس سخن گفت،چون اکنون،پس از دوران طویل تاریکی که طی آن تمام جنبه های حیات از خلال انوار الهی نگریسته می شد،بار دیگر همه چیز گرد انسان دور می زد...

در واقع خدا در سراسر دوران قرون وسطا،همواره سرآغاز همه چیز بود ولی انسانگرایان رنسانس،بشر را نقطه آغاز کار خود ساختند...

همین واقعیت که بشر دنیا را منزلگاه خویش انگاشت و زندگی را صرفا تدارکی برای آخرت نپنداشت،رهیافت تازه ای به جهان مادی پدید آورد...

.

.

.

کپلر قبلا گفته بود باید نیرویی باشد که باعث می شود اجسام فلکی به هم جذب گردند،برای مثال باید نیرویی در خورشید باشد که سیارات را در مدار خود نگه دارد،این نیرو در ضمن نشان می دهد چرا سیارات هرچه مسیرشان از خورشید دورتر باشد،آهسته تر در مدار خود حرکت می کنند،کپلر گذشته از این عقیده داشن که جزر و مد دریا(بالا و پایین زفتن سطح آب) باید ناشی از نیروی ماه باشد.

گالیله این نظریه را رد کرد و حتی به ریش کپلر خندید.

نیوتن از راه رسید و قانون گرانش عمومی را تدوین کرد،این قانون می گوید هر ذره ماده،ذره دیگر را جدب می کند و شدن این گرانش با حاصلضرب جرم آن ها نسبت مستقیم و با مجذور فاصله آن ها نسبت معکوس دارد.

می‌گویند هنگامی که زیر درخت سیبی نشسته بود این فکر به ذهنش رسید و وقتی دید سیب از درخت افتاد از خود پرسید آیا ماه نیز تحت چنین نیرویی به زمین کشیده می شود و آیا دلیل گشتن مداوم ماه به دور زمین همین است؟

+ با این که نیروی گرانش زمین عظیم است،چرا ماه به روی زمین نمی افتد؟

در سرآغاز منظومه شمسی،ماه از زمین جدا گردید و با نیرویی شگرف به فضای خارج پرتاب شد،این نیرو تا ابد برجا خواهد ماند چون بدون هیچ گونه مقاومتی در فضا در حرکت است.

از طرفی نیروی جاذبه زمین نیز آن را به زمین می کشد و هر دو نیرو ثابت اند و هر دو همزمان کار می کنند،بنابراین ماه همیشه گرد زمین خواهد گشت...

بدین ترتیب نیوتن توانست گردش سیارات را به دور خورشید توضیح دهد،درواقع سیارات همه در نتیجه دو حرکت نابرابر در مدارهای بیضی شکل دور خورشید می گردند،یکی حرکت به خط مستقیم که به هنگام تشکیل منظومه شمسی داشتند و دیگری حرکت به سوی خورشید به سبب نیروی گرانش...

.

.

.

مردم خواهی نخواهی پذیرفتند که در سیاره ای بی مقصد در گوشه ای از فضا به سر می برند،

این جهان بینی جدید،از بسیاری جهات باری گران بود،وضع بی شباهت به بعد ها نبود که داروین ثابت کرد انسان از جانوران به وجود آمد،

در حقیقت در هر دو مورد،مقداری از مقام والای انسان در آفرینش کاسته شد و در هر دو مورد کلیسا سخت مقاومت کرد که کاملا قابل فهم است،

زیرا که خدا در این میان کجا بود؟

زمانی که زمین مرکز کائنات بود و خدا و سیارات در آسمان،کار ها سهل تر بود...

.

.

.

رنسانس نوعی دینداری تازه پیش آورد،اکنون رابطه شخصی فرد با خدا بسیار مهم تر بود تا رابطه او با دستگاه کلیسا.

لوتر از کلیسای کاتولیکی جدا شد چون حاضر به آمرزش فروشی نبود،لوتر می گفت : برای دریافت بخشایش خدا نیاز به پادرمیانی کلیسا نیست...

.

.

.

دوران بزرگ بعدی در تاریخ بشر "عصر باروک" است.(قرن هفدهم)

.

.

.

شکسپیر بزرگترین نمایش نامه های خود را حدود سال ۱۶۰۰ نوشت،پس یک پای او در دوران رنسانس است و پای دیگرش در عصر باروک.

آثار شکسپیر پر از قطعاتی است که زندگی را نوعی تئاتر می خواند و ذهنش همه مشغول کوتاهی عمر‌ بود،

معروف تریت بیت شکسپیر را که شنیده ای؟ "بودن یا نبودن،مسئله این است."

.

.

.

شاعران باروک یا زندگی را صحنه تئاتر می خوانند یا آن را به رویا تشبیه می کنند،برای مثال،شکسپیر می گوید : 

ما خمیره سازنده ی رویاهاییم و حیات ناچیزمان با خوابی پایان می یابد...

.

.

.

فرزانه باستان چین،چوانگ تسه گفت : من یک بار خواب دیدم پروانه ام و حالا دیگر نمی‌دانم آیا چوانگ تسه ام،که خواب دید پروانه است،یا پروانه ام که خواب می بیند چوانگ تسه است...

.

.

.

یک فضانورد روسی و یک جراح مغز روسی روزی درباره مذهب بحث می کردند،جراح مسیحی بود و فضانورد بی اعتقاد.

فضانورد گفت : من بارها به فضا رفته ام ولی هیچوقت خدا یا فرشته ای ندیده ام.

جراح جوابش داد : من مغزهای زیرک زیادی شکافته ام،ولی هرگز حتی یک فکر در آن ها ندیده ام.

.

.

.

دکارت و اسپینوزا از بزرگترین فیلسوفان قرن هفدهم اند.آنها نیز درگیر مسائلی چون رابطه "روح" و "جسم" بودند...

می توان بدون اغراق گفت دکارت پدر فلسفه نو بود.

.

.

.

 دکارت گفت : حتی به حواس خود نمی توانیم اعتماد کنیم،حواسمان ممکن است ما را بفریبند،

مثلا وقتی خواب می بینیم احساس می کنیم در واقعیت به سر می بریم،فرق دریافت های ما در بیداری و خواب چیست؟

دکارت می گوید : در این باره دقت که می کنم،هیچ فرق افتراق مطمئنی بین حالت خواب و بیداری نمی یابم،

و می افزاید : چگونه می توان یقین داشت که زندگی ما همه رویایی بیش نیست؟

دکارت سعی داشت از همین نقطه صفر به جلو رود،به همه چیز شک کرد و این شک تنها چیزی بود که یقین داشت و در این حال چیزی به فکرش رسید : یک چیز مسلم است و آن شک کردن اوست و وقتی شک می کند،حتما می اندیشد و چون می اندیشد،حتما موجودی اندیشنده است یا آن گونه که خودش گفت : "می اندیشم،پس هستم"

.

.

.

- تو مسیحی هستی سوفی؟

نمی دانم.

- ندانستن معمولا گامی است در جهت نو آموزی.

.

.

.

+ شیری را در آفریقا در نظر بگیر،فکر می کنی خودش تصمیم می گیرد درنده باشد؟ و بدین خاطر به آهوی لنگ حمله می برد؟ و به جای این می توانست تصمیم بگیرد علفخوار باشد؟

- نه،شیر از طبیعت خود پیروی می کند.

+ یعنی از قانون طبیعت،تو هم همینطور سوفی،چون تو هم جزئی از طبیعتی.البته می توانی به یاری دکارت،فریاد برآوری که شیر حیوان است و با انسان آزاد،واجد قوای اخلاقی آزاد،تفاوت دارد.

ولی فکر کودک نوزاد را بکن که جیغ و داد می کند و اگر شیر به او ندهی شستش را می مکد.آیا این کودک دارای اختیار یا اراده آزاد است؟

- گمان نکنم.

+ پس کودک کی اراده آزاد پیدا می کند؟وقتی دو ساله است،این ور و آن ور می دود و هرچه را می بیند با انگشت نشان می دهد.در سه سالگی به مادرش نق می زند و در چهار سالگی ناگهان از تاریکی می ترسد.کجای این بچه آزاد است،سوفی؟؟

- من نمی دانم.

+ پانزده ساله که می شود دخترک روبه روی آینه می نشیند و تمرین آرایش می کند،آیا این است لحظه ای که شخصا تصمیم می گیرد و به دلخواه عمل می کند؟

این دخترخانم البته سوفی آموندسن است،منتها او نیز بر حسب قوانین طبیعت به سر می برد.این را خودش نمی فهمد چون برای هر کاری که می کند مشتی دلایل پیچیده وجود دارد.

- بیش از این نمی خواهم بشنوم.

.

.

.

خردگرا کسی است که به اهمیت عقل اعتقاد دارد و طرز فکر عقلانی ویژه فلسفه قرن هفدهم بود و سابقه آن به سقراط و ارسطو می رسید.

ولی در قرن هجدهم آماج انتقاد بسیار شدید قرار گرفت،شماری از فیلسوفان اظهار نظر کردند که آنچه در ذهن ماست،صددرصد از راه حواس ما تجربه شده است،این برداشت را تجربه گرایی می نامند.

.

.

.

+ می دانی که نازی ها میلیون ها یهودی را کشتند،به نظرت عقل نازی ها ناقص بود یا این که حیات عاطفی آن ها نقصی داشت؟

- مسلما احساسات آن ها بر خطا بود.

+ بسیاری از آنان بی اندازه تیزهوش بودند،خونسردی و حسابگری در پشت بی رحمانه ترین تصمیمات خیلی نامتعارف نیست.تعداد زیادی از نازی ها پس از جنگ در دادگاه محکوم شدند،ولی محکومیت آن ها برای "بی عقلی" نبود،محکوم شدند چون آدمکشانی هولناک بودند.

افراد ناقص عقل گاه ممکن است از جنایت تبرئه شوند،می گوییم این ها مسئول اعمالشان نبودند،ولی تاکنون کسی به علت بی احساسی از جنایت تبرئه نشده.

و لزومی هم ندارد به مثال های دلخراش بچسبیم،اگر سیل میلیون ها نفر را بی خانمان کند،احساساتمان ما را به یاری مصیبت دیدگان می فرستد.اگر آدم سنگدلی باشیم و تصمیم خود را به "عقل بی احساس" واگذاریم،چه بسا به فکر افتیم در جهانی که زیر فشار ازدیاد جمعیت است،چه مانعی دارد که چند میلیونی هم بمیرند...

- حتی تصور چنین چیزی از جانب شما خون مرا به جوش می آورد.

+ و توجه داشته باش خون تو را احساساتت به جوش می آورد نه عقلت...

.

.

.

عصر روشنگری فرانسه...

.

.

.

- من باید بروم مدرسه،جشن کوچکی در کلاسمان داریم و بعد نمراتمان را می گیریم.

+ ولش کن،اگر ما وهم و خیالیم،پس خوشمزگی شربت و شیرینی مهمانی هم خیالی بیش نیست.

- ولی نمره های مدرسه ام...

+ سوفی،از دو حال خارج نیست،یا ما در جهانی شگفت آسا بر سیاره ای کوچک در میان یکی از صد ها و صدها میلیارد کهکشان به سر می بریم،یا آنکه فقط تکانه ای الکترومغناطیسی از ذهن یک سرگردیم و تو داری جوش نمراتت را می زنی،خجالت بکش دختر...

.

.

.

روشنگری فرانسه را اغلب " دوران عقل " می خوانند.

.

.

.

در ۱۷۸۷ ، انقلاب فرانسه مقداری حقوق برای همه شهروندان برقرار کرد،ولی منظور او از شهروند،تقریبا همیشه مرد ها بودند...با این حال انقلاب فرانسه بود که اولین نمونه های برابری حقوق زن و مرد را به ما داد.

یکی از کسانی که در انقلاب فرانسه بیش از همه برای حقوق زنان مبارزه کرد،خانم الیمپ دوگوژ بود.او در ۱۷۹۱ یعنی دو سال پس از انقلاب،اعلامیه ای درباره حقوق زنان انتشار داد.در اعلامیه حقوق شهروندان هیج ماده ای درباره حقوق طبیعی زنان نبود،الیمپ دوگوژ خواستار حقوق یکسان برای زن و مرد شد.

- نتیجه چه شد؟

در ۱۷۹۳ گردن او را زدند و هرگونه فعالیت سیاسی به طرفداری از زنان تحریم گردید.

.

.

.

در قرن نوزدهم بود که برابری حقوق زن و مرد،نه تنها در فرانسه بلکه در همه اروپا،به راستی پا گرفت،این مبارزه رفته رفته ثمر بخشید.در نروژ،برای مثال،زنان تا سال ۱۹۱۳ حق رای نداشتند و در بسیاری از جاهای جهان،زنان هنوز مبارزه های زیادی در پیش دارند...