"جستارهایی در باب عشق"
.
شروع کتاب در پرواز پاریس-لندن است,جایی که نویسنده با زنی به نام " کلوئه "در صندلی کناری اش آشنا شده و این آشنایی در مدتی کمتر از یک روز تبدیل به عشق می شود.
نویسنده شروع به محاسبه احتمال حضور او و کلوئه در یک پرواز و در دو صندلی کنار هم می کند و با صداقت بیان می کند که این احتمال کمتر از یک دهم درصد بوده...
و در اینجاست که این جمله از کتاب,در ذهن خواننده پررنگ می شود :
"اگر شرایط به گونه ای دیگر رخ میداد,می توانستیم به سادگی عاشق کس دیگری بشویم."
.
.
قسمت هایی از کتاب :
از آنجا که به این نتیجه رسیدم برای هم آفریده شده ایم،قادر نبودم به این فکر کنم که ملاقات کلوئه به سادگی تصادفی بیش نبوده...
توانایی تحلیل مسئله سرنوشت و تقدیر،
و تردیدی را که لازم بود از دست دادم.
هرچند هیچ یک از ما تا آن زمان خرافاتی نبودیم،
هردویمان بر مجموعه ای از جزئیات (هر چند پیش پا افتاده) انگشت گذاشتیم و قاطعانه نتیجه گیری کردیم که :
دست سرنوشت ما را سر راه هم قرار داده...
.
.
.
.
متوجه شدیم که هردویمان حوالی نیمه شب متولد شده ایم،
در ماه مشابهی در سالی زوج.
هر دو کلاس کلارینت رفته بودیم و هر دو در یک نمایش شکسپیر مدرسه نقش اجرا کرده بودیم.
هر دو روی انگشت شصت پای چپمان کک مک بزرگی داشتیم،
هر دو همان نسخه قدیمی آناکارنینا را در کتابخانه مان داشتیم...
این ها شاید جزئیات کوچکی باشند،
لیکن آیا همین دلیل ها کافی نبود که مومنان بتوانند بر مبنای آن مذهب جدیدی بنا کنند؟
.
.
.
.
ما چنان روایت منطقی به رخدادها نسبت دادیم که عملا در ذات آن ها وجود نداشت....
.
.
.
وقتی عاشق می شویم،
تصادف های طبیعی زندگی را،
پشت حجابی از هدفمندی پنهان می کنیم...
(با دست خودمان) سرنوشتی می بافیم تا از اضطراب ناشی از این واقعیت که هر حکمتی در زندگیمان هرچند اندک،
ساخته خود ماست،
نجات پیدا کنیم.
(و فراموش می کنیم) که طوماری (و طبعا سرنوشت از پیش مقرر شده ای) وجود ندارد...
به عبارت دیگر می خواهیم از اضطراب ناشی از این که کسی زندگینامه ما را " ننوشته " و عشق های ما را بیمه نکرده است پرهیز کنیم...
.
.
.
.
در لحظه ای که در می یافتم ملاقات یا عدم ملاقات ما دو نفر تصادفی بیش نبوده،
لحظه ای بود که دیگر احساس یک عمر به سر بردن با او را از دست می دادم و در نتیجه دیگر عاشقش نبودم...
.
.
.
آگاه بودم که از خود بی خودی عاشقانه چه خلایی را می توانست پر کند،می دانستم وقتی انگشت روی کسی می گذاشتیم که دوستش بداریم چه شعفی به ما دست می دهد...
احتمالا مدت ها پیش از آنکه چشمم هم به کلوئه بیفتد,نیاز داشته ام در چهره ی کسی آن صداقتی را بیابم که هرگز در چهره ی خودم ندیده بودم.
(در واقع مولف معتقد است "عشق" و "عاشق شخص خاصی شدن" تفاوت دارند,عشق اجتناب ناپذیر است ولی شخصی که عاشقش می شوید فقط و فقط تصادفا در زندگی شما قرار گرفته است... )
.
.
.
ما عاشق می شویم,به این امید که ضعف هایی را که می دانیم در ما هست در دیگری نیابیم,ضعف اراده,عدم صداقت,حماقت و ...
حلقه ای از عشق بر گردن دوست می اندازیم و تصمیم می گیریم که هرچه میان آن است عاری از خطاست.
.
.
.
آدم باید با توقعات برابر به یه رابطه متعهد بشه،همون اندازه کوتاه بیاد که طرف مقابلش حاضره،نه این که یکی فقط بخواد خودشو سرگرم کنه و دیگری دنبال عشق واقعی باشه.
به نظر من از این جاست که تمام رنج ها شروع میشه...
.
.
.
وقتی به کسی از موضع عشق یک طرفه نگاه می کنیم و به لذتی می اندیشیم که از بودن با او در بهشت برین به ما دست می دهد,ناخودآگاه نکته ای اساسی را فراموش می کنیم : این که اگر او هم ما را دوست داشته باشد علاقه ما به چه سرعتی رنگ خواهد باخت.
ما عاشق می شویم چون نیازمندیم با توسل به فردی آرمانی از دست خود فاسدمان برهیم.خب اگر این فرد روزی برگشت و متقابلا عاشق ما شد چه ؟
فقط می توانیم شگفت زده بشویم.
آخر این موجود الهی که ما در تصور داشتیم چگونه می تواند اینقدر بدسلیقه باشد که از کسی مانند ما خوشش بیاید؟
اگر برای عاشق شدن باید باور داشته باشیم که معشوق از جهاتی از ما سر است,زمانی که این عشق متقابل می شود آبا تناقض ظالمانه ای به وجود نمی آید؟
.
.
.
.
اگر نسبت به دوست داشتنی بودن خودمان کاملا اعتقاد نداشته باشیم,ابراز محبت طرف مقابل می تواند برایمان مانند دریافت جایزه ی افتخار برای انجام کاری باشد که هیچ ارتباطی به ما ندارد.
.
.
.
عشق یک طرفه ممکن است دردناک باشد اما عشق امنی است,چون به کس دیگری جز خودمان صدمه نمی زند,دردی خصوصی و همان اندازه تلخ و شیرین است.
.
.
.
یک شوخی قدیمی از مارکس هست که گفته,باشگاهی که فردی مثل او را به عضویت بپذیرد لیاقت عضویت او را ندارد,حقیقتی که هم در مورد عشق صادق است و هم در مورد باشگاه.
چطور ممکن بود که آرزو داشتم کلوئه عاشق من شود,ولی وقتی شد,از دستش ناراحت شدم.
.
.
.
چه بسا از ابتدا هم خواسته مان عشق نبوده,شاید به سادگی تمایل داشته ایم به کسی باور داشته باشیم,ولی چگونه می توانیم به معشوق باور داشته باشیم در حالی که او نیز ما را باور دارد؟
.
.
.
آلبر کامو گفته ما عاشق افراد می شویم,زیرا به ظاهر کامل به نظر می رسند,جسما کاملند و از نظر عاطفی منسجم اند,حال آنکه خود ما باطنا مغشوش و به هم ریخته ایم.
اگر باطنا کمبودی نداشتیم عاشق نمی شدیم,اما کشف کمبود مشابهی در دیگران به ما گران می آید...
.
.
.
در هر رابطه ای لحظه ای مارکسیستی وجود دارد,لحظه ای که آشکار می شود عشق دوجانبه است و راه حل آن بستگی به "عشق به خودمان و نفرت از خودمان" دارد.
اگر از خودمان نفرت داشته باشیم در آن صورت معتقدیم که معشوق لایق ما نیست و اگر خودمان را دوست داشته باشیم متوجه می شویم که عشق دوطرفه,حقارت معشوق را نشان نمی دهد بلکه نشان می دهد که تا چه اندازه دوست داشتنی هستیم.
.
.
.
احتمالا آسان ترین افراد برای عاشق شدن کسانی هستند که درباره شان چیزی نمی دانیم,روابط عاشقانه هرگز به آن نابی خیالبافی های سفر های طولانی قطار نیستند که پنهانی فرد زیبایی را که رو به رویمان نشسته و از پنجره بیرون را می نگرد ارزیابی کنیم و وقتی معشوق (خیالی) سرش را رو به داخل برگرداند و با صدای بلند در دستمالی فین کرد,قصه پایان بگیرد...
.
.
.
کلوئه و من هرگز نسبت به دوستانمان چنین سخت گیر نبودیم,اما ارتباط نزدیک و شخصی را چیزی معادل مالکیت و سند تملک گرفته بودیم.
به هم مهربان بودیم ولی دیگر مودب نبودیم...
.
.
.
از جمله کلمات قصار " لا روشفوکو " است که گفته : برخی افراد اگر درباره عشق نشنیده بودند,هرگز عاشق نمی شدند...
.
.
.
آیا دیدگاه من نسبت به کلوئه قرابتی با واقعیت داشت یا به کلی قدرت تشخیص ام را از دست داده بودم؟
بی تردید به نظرم دوست داشتنی می آمد,ولی آیا واقعا همان اندازه دوست داشتنی بود که من تصور می کردم...؟
.
.
.
کلوئه,کسی که برای معنی بخشیدن به زندگی ام به همیاری اش دل بسته بودم,در حال تماشای قندی که در لیوانی چای بابونه حل می شد گفت :
" من و تو نمی تونیم با هم زندگی کنیم,نه اینکه دلم تو رو نخواد,نه,می ترسم فقط تو رو بخواد,این که بفهمم دیگه چیزی برام وجود نداره...
.
.
.
چه بسا حقیقت این است که تا کسی ندیده باشدمان,وجود نداریم...
.
.
.
بدون عشق,قابلیت دارا بودن هویت را از دست می دهیم,
در عشق تاییدی مدام از "خود" ما وجود دارد...
شگفت نیست که مرکزیت تمام ادیان,تصور خداوندی است که قادر است در هر حال ما را ببیند؟
دیده شدن موجب این اطمینان است که وجود داریم...
.
.
.
بسیاری از بحث و جدل های ما منصفانه نبود,
ممکن بود به او خشمگین شوم چون وقتی داشتم اخبار را تماشا می کردم,ماشین ظرف شویی را با سر و صدا خالی می کرد,
ولی در واقعیت چون جواب یک تلفن کاری را آن روز صبح نداده بودم عصبانی بودم.
یا چه بسا کلوئه به عمد ماشین را با سر و صدا خالی می کرد تا نماد خشمی باشد که آن روز صبح بروز نداده بود...
شاید در تعریف بلوغ بتوانیم بگوییم,قابلیت آنکه به افراد چیزی را که مستحقش هستند,زمانی که استحقاقش را دارند بدهیم,و احساساتی را که (به خودمان تعلق دارد) و باید کنترل شوند,از آن هایی که باید بلافاصله نسبت به برانگیزاننده اش معطوف شود,جدا کنیم,نه آن که صبر کنیم و بر سر بی گناه از راه رسیده ای خالی کنیم...
ما اغلب بالغ نبودیم...
.
.
.
یکی از دردسرهای عشق این است که,
دست کم برای مدتی,
این خطر را دارد که به طور جدی خوشبختمان کند...
.
.
.
ما سر هم داد می زدیم,بخشی به این دلیل که می خواستیم ببینیم تحمل فریاد های یکدیگر را داریم یا نه...
.
.
.
وقتی تصمیم گرفتن دشوار می شود,تصمیمی گرفته نمی شود...
.
.
.
طمع ام,در نیاز به دوست داشته شدن,تازه اکنون که دیگر پاسخ متقابلی نداشت,افزون شده بود...
من با نیازم تنها مانده بودم,بی دفاع,فرای قانون, و در تمنایم برای "دوستم بدار" ,آخر به چه دلیل؟
فقط به بهانه ی ناکافی و پیش پا افتاده ی "چون من دوستت دارم." ؟؟
.
.
.
ناتوانی شناخته شده ای,در بیان حالت های عاطفی,انسان را به تنها جانوری تبدیل کرده که قادر است خودکشی کند.
یک سگ خشمگین خودکشی نمی کند,طرفی را که عصبانی اش کرده گاز می گیرد ولی یک انسان عصبانی قهر می کند,خود را در اتاقش حبس می کند و بعدا گلوله ای در مغز خود خالی می کند و فقط یادداشت ساکتی از خود باقی می گذارد.
انسان موجودی نمادین و استعاری است :
چون قادر نبودم خشمم را بروز دهم,آن را با مرگ خودم نمادین می کردم.
.
.
.
مثلی عربی می گوید روح به سرعت شتر حرکت می کند.
در حالی که بیشتر ما بر اساس ساعت و تقویم,روزگار می گذرانیم.
روح ما,جایگاه قلب مان,زیر بار خاطرات عقب می افتد...
.