( نویسنده : اوریانا فالاچی )

.

قسمت هایی از کتاب :

اکنون ترسی مرا در خود گرفته که آثارش بر چهره ام،بر مویم،و بر ذهنم هویداست.

ترسی که خودم را در آن گم میکنم.
سعی کن بفهمی،این ترس،ترس از دیگران نیست.من از دیگران باکی ندارم.
ترس من از ترس توست،ترس از تصادفی که تو را از نیستی بیرون کشید و در بطن من نهاد.
.
.
.

همواره این سوال بی رحمانه را از خود کرده ام که شاید تو اشتیاقی نداشته ای به دنیا بیایی..!!
چگونه می توانم باور کنم که از بین بردنت کار درستی است،
چگونه می توانم حدس بزنم که میل نداری به سکوت بازگردانده شوی؟؟
.
.
.

من معتقدم که رنج کشیدن از نبودن بهتر است و به این نتیجه می رسم که به دنیا آمدن از به دنیا نیامدن بهتر است.
آیا این گونه دلیل آوردن را می توان به تو تحمیل کرد؟
آیا معنی چنین کاری آن نیست که تو را به خاطر خودم به دنیا بیاورم؟
به دنیا آوردن تو به خاطر خودم،برای من گیرایی ندارد.زیرا که من هیچگاه نیازمند تو نبوده ام.
.
.
.

پیش پزشک بردمت،
سرش را تکان داد و گفت که جوابی ندارد و چند روز دیگر برگردم.
وقتی که دوباره پیشش برگشتم تنها به این خاطر بود که ناآگاهی اش را به او خاطر نشان کنم،
به او بگویم که دانشش پشیزی نمی ارزد و یک مرد چگونه می تواند زنی را درک کند که اظهار میکند که بچه ای در شکم دارد!
یک مرد نمی تواند آبستن باشد و از این گذشته،آیا این خود مزیتی است یا کمبودی؟
تا دیروز مزیتی به نظرم می رسید،حتی برتری.
امروز این یک حد در نظرم جلوه میکند،یک فخر...
زندگی دیگری را در جسم خود گنجاندن،جای یک تن،دو نفر بودن،چیزی از افتخارر به همراه دارد.
.
.
.

مرد خواهی بود یا زن؟
دلم می خواهد زن باشی،می خواهم آنچه را که احساس کردم روزی احساس کنی.
من هرگز با مادرم هم فکر نیستم که زن به دنیا آمدن خود یک بدبختی است.
من این را می دانم : دنیای ما به وسیله ی مردها،برای مرد ها ساخته شده و قدرت و برتری آنها آنقدر دیرینه است که آن را نهایتی نیست.
در افسانه هایی که مرد ها برای توضیح دادن زندگی ساخته اند،اولین مخلوق یک زن نیست،خدا پیرمرد ریشویی است...
.

اگر زن به دنیا بیایی،چه چیزهایی را که باید بر عهده بگیری.
باید به مبارزه برخیزی و اعلام کنی آفرینش گر،به خوبی می توانست پیرزنی با موی سپید یا دختری زیبا باشد...
نباید مایوس شوی،مبارزه کردن از برنده شدن بسی زیباتر است...
بله،آرزو کن که زن باشی.
.
.
.

ولی اگر مرد به دنیا آمدی،همان قدر شادمان خواهم شد،شاید هم بیشتر،زیرا تو از این همه سرافکندگی دور خواهی بود...
.

ولی زندگی برای یک مرد هم چندان آسان نیست،حرفم را باور کن.
چون که اندامت قوی تر خواهد بود بارهای سنگین تری بر تو خواهند نهاد.
چون ریش داری اگر گریه کنی بر تو خواهند خندید،حتی اگر محتاج به محبت باشی....
.

اگر تو مرد به دنیا آمدی،امیدوارم مردی باشی که من همیشه در رویاهایم دیده ام،
مردی مهربان با درماندگان،خشن با زورمندان،بخشنده با کسانی که تو را دوست دارند و بی رحم با کسانی که زور می گویند،
و بالاخره دشمن هرکس که مدعی باشد عیساها پسران پدر و روح القدس اند و نه پسران مادری که آنها را به دنیا آورده...
.
.
.

قلب و مغز جنسیتی ندارند.
رفتار هم جنسیت ندارد.
اگر تو انسانی اهل دوست داشتن و اهل تفکر هستی،آن چه را که گفتم به خاطر داشته باش زیرا من از آنهایی نیستم که به صورتی تو را ملزم سازم که رفتارت زنانه یا مردانه باشد.
من تنها از تو خواهم خواست که از معجزه متولد شدن بهره برگیری و هرگز به پستی و بی همتی تن در ندهی.
پستی جانوری است همواره کمین کرده،
او ما را هر روز می گزد و نادرند کسانی که نمی گذارند که این حیوان پاره پاره شان کند.
.
.
.

چطور می توانند بگویند که آفرینش انسان اتفاقی است؟؟
.
.
.

کودک من،چقدر کار میکنی!!
چه کسی گفته است که تو آسوده در خوابی و آب های تو گهواره جنبان تو هستند؟؟
تو هرگز نمیخوابی،
هرگز استراحت نمیکنی،
من اطمینان دارم که در ماورای تو یک هرج و مرج دایم،یک جریان،یک التهاب و یک انفجار متوالی از صداهای شدید وجود دارد.
چه کسی گفته است تو یک ماده ی بی حرکتی،تقریبا یک گیاه که با قاشقکی می توان آسان آن را از ریشه بیرون آورد؟؟
به من می گویند اگر میخواهم خودم را از دست تو رها کنم الان وقتش است.
به عبارت دیگر باید منتظر بشوم که تو یک موجود انسانی بشوی با چشم ها و انگشت ها و دهان،تا بتوانم که تو را بکشم.
آنها دیوانه اند و جنایت کار...

.

.

.

ناگهان به فراست دریافتم که کوششم بیهوده است،

تو همه چیز را بیشتر و بهتر از من می دانستی،
و شک درست حدس زدن ترکم نمی کند.
اگر در کیسه ی تو دنیایی وجود دارد،چرا در این دنیا اندیشه ای هم نباشد؟؟
.
.
.

اگر تو ثروتمند باشی،سرما یک نوع تفریح می شود تا پالتو پوست بخری،خودت را گرم کنی و به اسکی بروی.
اگر فقیر باشی،
برعکس،
سرما بدبختی می شود و آن وقت یاد می گیری که حتی از زیبایی یک منظره زیرر برف متنفر باشی.
کودک من!
تساوی تنها در آن جایی که تو هستی وجود دارد،مثل آزادی.
ما تنها توی رحم برابر هستیم.
اما آیا به راستی لازم است که تو بیایی و همه ی این بی عدالتی ها و نادرستی هاا را ببینی؟
تویی که در آنجا بدون بندگی کردن کسی زندگی میکنی؟
.
.
.

آدم به امید دست یافتن به ثروت،به عشق،به آزادی،خود را خسته و فرسوده می کند و برای به دست آوردن یک حق خود را از پای در می آورد،
و وقتی که آن را به دست آورد،
از داشتنش لذت نمی برد...
این واقعیت دیگری است که اگر به دنیا آمده بودی،با آن رو به رو می شدی.
.
.
.

اگر به خدا ایمان داریم،
معنی اش این است که خسته شده ایم،
که دیگر نمی توانیم به تنهایی گلیم خود را از آب بیرون بکشیم.
.
.
.

زندگی نه به من نیاز دارد،
نه به تو،
تو مُردی،من هم شاید بمیرم.
ولی این مهم نیست،چرا که زندگی نمی میرد...